ميزدند بر مرد و مركب بود و آنچه زنگيان ميزدند بر ديوار قلعه بود ، به بالا نمىرسيد .
تا شب جنگ كردند ، بسيارى از سپاه تلف شد و هيچ كارى پيش نرفت و بناچار باز گشتند و از سر قلعه نعره ميزدند و دشنام ميدادند . فيروز شاه فرود آمد و گفت :
اين قلعه اينست كه ديديد و سخن اين كه شنيديد ! چه بايد كردن و تدبير چيست ؟
بهروز عيار گفت : اى شاه ، اگر مصلحت دانى ما را اين قلعه نمىبايد كه جملهء سپاه بقتل آيند و به آخر نتوان گرفتن ؛ و ديگر آنك ملك داراب برابر سرور يمنى . و طومار زنگى ، چنين كه صفت او شنيدى ، از جزيرهء عقارب بكين تو آمده است و در ميدان اين هفت « 1 » مبارز را گرفته است ، اسب پهلوان پيلزور خطا كرده است تا گرفتار شده بود و حق تعالى او را خلاص گردانيد . اكنون در آن سپاه كسى نيست كه تواند با آن زنگى معارضه كردن ، ما را بدين قلعه التفات نبايد كردن و زود مىبايد رفتن كه مبادا شكستى بر سپاه ما آيد ! آنگاه كار از دست رفته باشد [ و ] هيچ سودى نكند . فيروز شاه گفت راست ميگويى اول نمىبايست آمدن ، چون آمديم تدبيرى بايد انديشيد تا ناموس ما بر جاى باشد . و اگر نا گرفته برويم پهلوانان عالم ما را چه گويند كه فيروز شاه حريف قلعه نبود ، از ان جهت رفت . بهروز گفت : اگر غرض آنست كه اين قلعه گرفته شود ، مردى با من يارى كند تا بطريق حيله اين قلعه را مسخر كنم . حاجت بجنگ نباشد . فيروز شاه از جاى برجست و گفت : من بيايم و ترا يارى كنم . بهروز گفت : پادشاه لشكر توى و پهلوان لشكر توى و عيار لشكر هم توى ؟ فيروز شاه گفت : لابد اين ملالت و پريشانى را سبب منم ، ناچار اين كار مرا افتاده است تا مقصود بحاصل آيد . بهروز بفرمود كه آلات شب روى بر خود راست كرد . بهروز گفت : اى شاه ! اكنون شما حاضر وقت باشيد و فرخزاد را گفت كه شما گوش به آواز فيروز شاه داريد ، چون آواز به گوش شما برسد فى الحال سوار شويد و عزم در قلعه كنيد . فرخزاد گفت : خدمت كنيم . پس در آن شب ديجور فيروز شاه
هامش
( 1 ) - در اصل : شش