حوالى قلعهيى هست كه آن را جميله ميگويند و جاى سخت نشان ميدهند . فيروز شاه گفت : من آن قلعه را ديدهام و با خواجه الياس بدان مقام رسيدهام و دو غلام شاه سرور در آنجا بودند و ياغى شده بودند ، من هر دو را بگرفتم و به پيش شاه سرور بردم ، ايشانرا هلاك گردانيد و آن قلعه را بيكى از نزديكان خود داد ، مرا معلوم است و نزديكست ، ما را مصلحت در آنست كه آن حصار را بگيريم تا ما را قوتى باشد كه شاه سرور را دانم كه پشت بدان قلعه محكم است . پس در آن منزل آن شب بسر بردند و بوقت نيمشب بفرمود تا كوچ كردند و رو بقلعهء جميله نهادند .
چون شب بپايان رسيد ، و شاه حبش خيمه بيفگند ، و علم روز برافراختند ، و جهان تيره بيكبار نورانى شد ، سپاه فيروز شاه بپاى قلعه رسيدند . كوهى ديدند سياه و بلند و سر بر فلك اخضر كشيده ، و بر قلهء اين كوه حصارى بغايت محكم ساخته ، برج و بارهء وى آراسته به سنگ ، عراده و منجنيق و عروسكساز داده ، و درى محكم شدادى از آن برج در آويخته ، چنانك در صفت او شاعر گويد ، بيت :
ببالاش پوشيده افلاك و انجم * بدامانش پنهان شده مهر خاور « 1 »
نه خورشيد را سوى بالاى او ره * نه انديشه را سوى پهناى او در
فيروز شاه در حال حكم كرد تا كوس حربى فرو كوفتند . اهل قلعه چون از حال واقف شدند به بالاى برج و باره برآمدند و پنج هزار مرد با قوت چند ساله در آنجا بودند و شاه سرور « 2 » اعتماد كلى بر ايشان داشت و در آن قلعه از خدمتكاران شاه سرور سرهنگى بود فارس نام ، مردى مبارز بود ، با آن پنج هزار مرد آن قلعه را نگاه ميداشت . چون از آمدن فيروز شاه واقف شد ، با اين پنج هزار مرد به بالاى برج برآمد و اين فارس فيروز شاه را دانسته بود و معلوم داشت كه ملك داراب آمده است و با شاه سرور در حربست . بفرمود تا از بالاى قلعه تير و سنگ و عراده فرو گداشتند .
فيروز شاه نيز بفرمود تا زنگيان پيش رفتند و جنگى عظيم پيوسته شد . هرچه از بالا
هامش
( 1 ) - در اصل : خار و خاور
( 2 ) - در اصل : شاه سرور را