كنيم . بهروز عيار برجست و گفت : بنده بروم و همين ساعت اين شكارى را بيارم ، و در حال دوان شد . فيروز شاه با ياران نظاره ميكردند كه بهروز چون برق بدويد و تا ديده بر هم زدن ، بهروز عيار بدان شكارى رسيده بود ، و دست بر پشت ايشان مىماليد ، تا فربهترى بديد و بهر دو دست او را از زمين در ربود و روانه شد تا پيش شاهزاده فيروز شاه رسيد و بر زمين زد . فيروز شاه از آن دوندگى عجب بماند و آفرين كرد . پس آن شكارى را سر از تن جدا كردند و گوشت او را كباب كردند و مىخوردند و سخنهاى گذشته مىگفتند .
فيروز شاه از قصهء قادر شاه به ياد مىآورد و از وفادارى او مىگفت تا قريب نيمروز شد ، گردى عظيم برآمد و از دل آن گرد آواز كوس و نالهء ناى رويين مىآمد .
فرخزاد گفت : باز اين چه لشكرست ؟ بهروز گفت عجب اگر طبل زنگى و حمدونهء زنگى و ميمونهء زنگى و طال زنگى نباشند كه با سپاه آمدند ! من بروم و خبرى تحقيق بيارم . در حال به استقبال ايشان برفت . لشكر خود را ديد . پيش رفت و خدمت كرد . طبل زنگى از بهروز عيار احوال شاهزاده پرسيد . بهروز گفت : اينك بر كنار چشمه فرود آمده است و لشكر يمن را شكسته و تمامه را كشته و آن هفت مبارز را خلاص كرده و منتظر شما نشسته . طبل زنگى و ديگر اميران شاد شدند ، چون نزديك رسيدند از پشت مركب پياده شدند و پيش فيروز شاه و فرخزاد خدمت كردند . فيروز شاه اشارت كرد تا پيش پيلزور نيز به ادب وظايف خدمت بجاى آوردند . و ديگر مبارزانرا در كنار گرفتند . فيروز شاه حكم فرمود تا آن سپاه سى هزار زنگبارى در آن بيابان برفتند و آن مالها و نعمتها را كه از يمنيان مانده بود جمع كردند و جمله را بگرفتند و كشتگان سپاه را عيبه از تن بركندند . پيلزور تعجب نمود كه اين جوان از مملكت ايران يك سواره بيرون آمد ، اين همه سپاه از كجا آورد ؟ فرخزاد را نيز آنچه رفته بود بر سر ، با پدر قصه كرد تا جميع حكايت را بگفت . فيروز شاه گفت : اكنون ما را تا بجنگگاه « 1 » چه مقدار راه مانده است ؟ بهروز گفت : به دو منزل توانيم رفتن اما درين
هامش
( 1 ) - در اصل : بجنگاه