گفت : اى برادر ، آواز پهلوان پيلزور و پهلوانان مىآيد . ايشان چون خلاص يافتند ؟
بهروز گفت : اين بنده ايشانرا خلاص داد و بند ايشانرا بگشودم . فيروز شاه به روى آفرين كرد . ايشان درين سخن بودند كه لشكر از هم بدريد و آن هفت مبارز پيدا شدند .
هنگام صبح بود و عالم روشن شده ، فيروز شاه چون پيلزور را سوار ديد ، شاد شد .
در حال آن هفت مبارز پياده شدند و در پيش فيروز شاه زمين خدمت ببوسيدند و فرخزاد نيز پياده شد و در پاى پدر افتاد و مبارزان ديگر را در كنار گرفت و باز سوار شدند و روى در آن سپاه كردند و بسيارى از يمنيان بقتل آوردند . تميم مىكوشيد تا ديگر بار آن مبارزانرا در بند آرد ، سود نداشت ، چندان بكوشيد كه آفتاب عالم افروز طلوع كرد و بسيارى از آن لشكر بقتل آمدند و آن نه مبارز ميكوشيدند . تميم چون برادر را كشته ديد و [ ديد ] مبارزان ايران از بند خلاص يافته [ اند ] و جهدى كه مىكند بىفايده است ، با خود گفت اين زحمت من از بهر چيست ؟ چون مبارزان از بند جستند و ايشانرا ديگر در بند نمىتوانم آورد ، ايستادن ما هيچ مصلحت نيست ، اين انديشه بكرد و عنان مركب بگردانيد . چون سپاه يمن چنان ديدند ايشان نيز عنان بگردانيدند و رو بهزيمت نهادند . آن نه مبارز در عقب ايشان برفتند ، بهركس كه مىرسيدند از پشت مركب به زير مىانداختند تا بسيارى را هلاك كردند . چون آن سپاه بجملگى بگريختند فيروز شاه باز گرديد ، بسى مركبانرا ديد كه خداوندان خود را در آن صحرا ميكشيدند و اموال و اسلحه ريخته بودند . و در آن نزديكى چشمهسارى بود هر نه مبارز بر سر آن چشمه فرود آمدند و باهم سخن در پيوستند .
راوى داستان روايت كند كه فيروز شاه از پيلزور احوال مىپرسيد و از ملك داراب سؤال مىكرد و پيلزور آنچه ديده بود جمله را تقرير كرد من اوله الى آخره . پس فيروز شاه نيز از روز اول تا [ آن ] غايت حكاياتى كه بر سر او گدشته بود با پيلزور و مبارزان قصه كرد . ايشان درين سخن بودند كه يك گله گوسفند صحرايى پيدا شدند . فيروز شاه گفت : ما را از آن شكار مىبايد كه بر سر اين چشمهسار كباب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 372
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٧٢