تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
از بند خلاص گردانيم و در ميان سپاه خروج كنيد . گفتند چنين بايد كرد . به‌روز عيار گفت پس شما هيچ سخن مكنيد و اگر كسى با شما سخن گويد هيچ جواب مگوييد . گفتند روا باشد . در حال به‌روز با آن دو مبارز روانه شد تا بكنار سپاه رسيدند . دليروار در آن لشكر درآمدند و مىرفتند تا بميان لشكر رسيدند ، و آن لشكر در سوار شدن بودند . تميم و تمامه سوار ايستاده بودند و بقرب صد پياده ايستاده و آن پهلوانانرا سوار مىكردند كه درين دم فيروز شاه و فرخ‌زاد در رسيدند . به‌روز گفت : اى شاه‌زاده ، اكنون وقت كارست ، مردانه باشيد و دريابيد ! فيروز شاه نعره زد كه اى ملعونان بىدين ، جان كجا بريد ! منم فيروز شاه بن ملك داراب ! فرخ‌زاد نعره زد كه منم فرخ‌زاد ابن پيل‌زور ! اين بگفتند و تيغ در آن قوم نهادند . چون نعرهء ايشان به گوش تميم و تمامه رسيد بترسيدند . تمامه پيش آمد كه چه كسانيد كه درين نيم‌شب اينجا پيدا شديد ؟ تا او پرسيدن ، فيروز شاه به دو رسيده بود ، گفت : اى كافر حرام‌زاده ! نمىدانى مرا ؟ منم فيروز شاه بن ملك داراب ! اين بگفت و بضرب تيغ حمله كرد . تمامه سپر در سر كشيد . فيروز شاه بضرب هرچه تمام‌تر آن تيغ را بزد بر قبهء سپرش . سپر در دستش بدونيم شد ، سر يلمان تيغ بر فرقش آمد تا حلق درهم بشكافت . چون كار تمامه تمام شد ، تميم نعره زد كه اى مبارزان يمن دريابيد كه برادرم تمامه هلاك شد ! آن سپاه رو بفيروز شاه نهادند و جنگ پيوسته شد . مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون به‌روز عيار پيش بنديان آمد ، هيچكس گرداگرد ايشان نبود ، همه بحرب مشغول بودند . به‌روز عيار از آن بنديان بندها مىگشود . تا ايشان را خبر شدن ، آن هفت مبارز را از بند بگشود . چون پيل‌زور خلاص يافت آفرين بر بهروز عيار كرد و هر يكى از مبارزان يكى را از پشت مركب فرو كشيدند و تيغ از دستش بستدند و بر مركبش سواره شدند و نعره زدند و حمله كردند و فرخ‌زاد و فيروز شاه در حرب آواز مبارزان شنيدند ، عجب بماندند كه ايشانرا از بند كه خلاص داد ! درين دم به‌روز عيار در رسيد با خنجر خونين . فيروز شاه