كه اندك راه مانده است و اكنون برعكس ميگويى ! چونست ؟ بهروز گفت : از آن گفتم كه نزديك شديم تا شما يك زمان آسايش كنيد و باز گفتم كه خيلى راه مانده است تا زودتر برويم كه مبادا كه دشمن بقلعه رود و آنگاه كار بر ما دشوار شود ، زود برانيد ! آن دو سوار و يك پياده ميرفتند ، و در رفتن تعجيل مىكردند و بهروز عيار در ركاب شاه عيارانه ميرفت و از براى ايشان حكايت ميگفت و ميرفت تا نيمشب بگدشت نزديك آن سپاه رسيده بودند . بهروز گفت : شما اينجا توقف كنيد تا من ازينجا پيشتر روم كه در گمان من آنست كه ايشان درين حوالى فرود آمدهاند . فيروز شاه گفت : روا باشد . پس در حال بهروز عيار روان شد ، چون قريب نيمفرسنگ برفت آن هفت هزار سوار را بديد ، فرود آمده بودند و اكنون ميخواستند تا روانه شوند . بهروز گفت : نيك وقتى رسيديم . در حال باز گرديد . فيروز شاه و فرخزاد را گفت بياييد كه در اين حوالىاند و ما بوقت آمدهايم ، مردانه برانيد تا زودترى بديشان رسيم كه قلعهء جميله نزديكست .
آن دو پهلوان يگانه و آن دو مبارز فرزانه چون سيل كه از كوهسار آهنگ نشيب كند ، و يا چون شيرى كه از بيشه قصد مرغزار كند ، روان [ شدند ] ، تيغها بركشيدند و چون بلاى سياه رسيدند ! جملهء آن سپاه بعضى سوار گشته بودند و بعضى سوار ميشدند كه آن پهلوانان در رسيدند . بهروز عيار گفت كه چه طريقه حرب خواهيد كردن ؟ فيروز شاه گفت : تيغ دريشان نهيم و چندانك طاقت داريم بكشيم . بهروز گفت كه چنين نيست ، ما را جنگ بدين طريقه مصلحت نيست ، ما را بدين سپاه بحكمت جنگ مىبايد كردن . فيروز شاه گفت : پس چگونه كنيم ؟ گفت : اين قوم هفت هزارند اگر شما از كنار لشكر جنگ ابتدا كنيد ، چهار [ هزار ] مرد پيش ما را بگيرند ، سه هزار مرد ديگر آن پهلوانانرا بدر برند و جنگ كردن ما ضايع شود . فيروز شاه گفت : راست گفتى ، پس مصلحت چيست ؟ بهروز گفت : شما در عقب من بياييد كه من شما را راست آنجا ببرم كه پيلزور و پهلوانانند ، تا آنجا دست بتيغ كنيد ، باشد كه زودترى ايشانرا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٧٠