و مبارزان ايران ايستاده بودند ، بشنيدند و بسبب مكتوب شاهزاده كشتن ايشان در تعلل افتاد .
فرخزاد چون بشنيد كه پدر او در بند افتاده است ، بقلعهء جميله بردهاند ، فرخزاد سرخ برآمد و در غضب رفت و از جاى خود برجست و گفت : اى برادر ، بهروز ، تو در حق ما نيكوييهاى بسيار كردهاى ، اگر يك كرمى ديگر بجاى مىآرى و مرا بجانب آن سپاه مىبرى ، منت عظيم باشد ، كه آن پهلوانانرا از آن بند خلاص گردانيم . بهروز گفت : من هم به جهت اين مهم آمدهام ، اما كار تو تنها نيست . چون تو يكى ديگر بايد كه با تو باشد كه ما بشتاب خواهيم رفت . چون بديشان رسيم مىبايد كه شب باشد ، چون تو از راه رسيده باشى تو مانده و مركب خسته و ايشان غلبه ؛ ايشان هفت هزار سوار آسوده و تو تنها خسته و مانده ، چون حرب كنى ؟ فيروز شاه گفت : درين سپاه چون او كيست ؟ اما من نيز بيايم ، باشد كه كارى برآيد و آن مبارزانرا از بند خلاصى دهيم . پس در حال آن چهار سر امير زنگى را طلب فرمود و گفت :
ما را مهمى واقع شده است كه در پى آن مهم خواهيم رفت ، شما در عقب ما بدان راه بياييد . ايشان خدمت كردند و گفتند فرمان برداريم ، و با ايشان دليلى كه راه داند بگداشند ، و خود در حال سوار شدند و عزيمت قلعهء جميله كردند و آلات حرب بسيار بر نداشتند ، تا در راه ايشانرا گرانى نباشد و مركب نيز تواند كشيد ؛ روان شدند .
راوى داستان روايت كند كه بهروز عيار در پيش ايشان مىدويد . همچنين تا شب رفتند . بهروز عيار گفت : ساعتى فرود آييد تا مركبان آسايشى كنند كه دانم نزديك آمدهايم ، قريب نيمشب بديشان خواهيم رسيد . فيروز شاه گفت : كه راست ميگويد . بر كنار آبى فرود آمدند و اندك طعامى بخوردند ، كه بهروز عيار به جهت خود برداشته بود ، از آن طعام پارهيى بخوردند و اندك آسايشى كردند . گفت خواب همين باشد ، برخيزيد كه بسيار راه مانده است . فيروز شاه گفت : نه تو اين زمان گفتى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٩