تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
چهل فرسنگ رفتى و از آن سپاه تا لشكرگاه فيروز شاه پنجاه فرسنگ بود ، آن روز راه كرد و آن شب هيچ جا قرار نگرفت تا روز برفت . چون آفتاب بوقت چاشت رسيد بلشكرگاه فيروز شاه رسيده بود . يكسر از گرد راه ببارگاه فيروز شاه آمد و خدمت كرد و شرايط خدمت و ادب بجاى آورد . فيروز شاه چون در بشرهء بهروز عيار نگاه كرد دانست كه بتعجيل تمام آمده است . پرسيد كه ، مصراع : اى پيك پى خجسته چه دارى پيام دوست ؟ به‌روز عيار گفت : اى شاه ، خبر ملالت و شادى آورده‌ام ، خبريست كه كه از شنيدن آن هم ملول شوى و هم شادى كنى . فيروز شاه گفت : زودتر به ادا رسان ! بهروز گفت : آن خبرى كه شاد گردى آنست كه ملك داراب با دويست و پنجاه هزار مرد چند وقتست كه آمده است و برابر شاه سرور فرود آمده است . در ميان كوه اصفر و احمر « 1 » و چند حرب در ميان ايشان واقع شده است . اول ايشان غالب بوده‌اند اما از ملك كشمير ، از جزيرهء عقارب ، سياهى با قدى بلند و هيكلى عظيم ناپسند و گرزى گران آمده است و شش مبارز ايرانى مثل قارن جهانگير و قارن جهانسوز و قهار و قهرمه و شهمرد نهروانى و شيرافگن ايرانى [ بدست وى اسير شدند ] و پهلوان پيل‌زور در ميدان آمده است و چند حمله باهم كرده‌اند ، مگر مركبش خطا كرده است ، او نيز گرفتار گشته است . در آن حالت كه نامه بردم ايشانرا بر سر پا نشانده بودند و جلاد با تيغ كشيده ايستاده بود تا ايشانرا هلاك گرداند . چون نامهء بندگى حضرت شاه‌زادهء ايران بديشان رسيد ، كشتن ايشانرا در توقف انداختند و تحقيق كردم ايشانرا بقلعهء جميله بردند ، تميم و تمامه نام ، دو امير يمنى با هفت هزار مرد . من با ايشان بودم تا راه را دانستم ، زود بشما خبر رسانيدم تا چه مصلحت بينيد . فيروز شاه گفت : ملك داراب را از آمدن ما هيچ خبر گردانيدى يا نه ؟ به‌روز گفت : نه به جهت آنكه ميخواستم كه احوال پهلوانانرا باز دانم ، هرچند كه ملك داراب واقف نشد اما پهلوان پيل‌زور
هامش
( 1 ) - در اصل اخضر . بقياس موارد استعمال قبلى اصلاح شد