زنگى ميگويد كه برادران مرا كشتهاى ، من براى خون برادران آمدهام و ميخواستم كه از پى تو بيايم تو خود كرم كردى كه آمدى و راه دراز را بر ما كوتاه گردانيدى و ديگر آنك عين الحيات را من به شوهر نمىدهم و كسانى خواستارى او كردند كه غلامان ايشان مثل تو بودند ، بديشان ندادم ، به تو هم نخواهم دادن ؛ طمع خام از دماغ بيرون كن و آهن سرد مكوب و السلام .
بهروز عيار چون آن جوابهاى سرد شنيد از پيش شاه سرور بيرون آمد و با خود انديشيد كه اول بروم و خبر آمدن شاه فيروز شاه را به پدرش ، ملك داراب برسانم و از آمدن فيروز شاه او را خبردار گردانم و يا اول باز گردم و حال پهلوان پيلزور و پهلوانان ايران بدانم كه بچه مىانجامد . با خود گفت اين اوليترست .
پس در گوشهيى رفت و صورت مبدل كرد و باز در سپاه يمن درآمد و ببارگاه شاه سرور آمد . ديد كه پهلوان پيلزور را با آن پهلوانان بيرون آورده بودند . بهروز پرسيد كه با اين ايرانيان شاه چه فرمود ؟ گفتند حاليا كشتن ايشانرا در توقف انداختند ، ايشانرا حكم شده است كه با تميم و تمامه با هفت هزار مرد بردارند و بقلعهء جميله برند و آنجا در بند كشند كه در مملكت يمن از آن قلعهيى سختتر نيست . بهروز چندان صبر كرد كه تميم و تمامه بيرون آمدند و در حال سوار شدند با هفت هزار مرد عرب روانه شدند و زنجيرها و بندها در دست و پاى آن مبارزان نهاده بر مركبان بنشاندند و راه قلعهء جميلهء در پيش گرفتند .
بهروز عيار با خود گفت كه من شنيدهام كه اين قلعهء جميله جايى سختست و گرفتن آن قلعه مشكل است و اين مبارزان در آن قلعه بسيار خواهند ماندن . مرا زودترى بايد رفتن و فيروز شاه را خبر كردن و فيروز شاه را و فرخ زاد را بسر اين لشكر بايد رسانيدن ، باشد كه اينها خلاص يابند . پس مجموع حالات را از نقير و قطمير همه معلوم كرد و در حال روانه شد . چون از لشكر يمن بيرون آمد ، بانگ بر قدم زد ؛ و بهروز روندهيى بود كه در آن روزگار مثل او نبود ، چنانك در يك شب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٧