اكنون اگر فيروز شاه از زنگبار جست ، اينك پهلوان طومار خون برادران طلب مىكند و ديگر من دختر را به كسى ندادم كه چون فيروز شاه او را غلام بود ، به دو نيز هم نخواهم داد . اينك پدرش ملك داراب با دويست و پنجاه هزار مرد در مقابل ما فرود آمده است ، و ديروز پهلوان طومار در ميدان رفت ، اين هفت مبارز را بگرفت كه جهان پهلوانان ايرانند ، چون پيلزور و اين ديگران ، و اگر فيروز شاه نيز بيايد جزاى خود ببيند .
راوى داستان گويد كه چون بهروز عيار اين سخن بشنيد حيران بماند و پيل زور و آن پهلوانانرا در بند ديد . پيلزور را ديد بر سر پا نشانده و شش مبارز ديگر دست و پا بسته و برابر ايستاده . بهروز گفت : تو اينانرا نمىتوانى كشت كه فيروز شاه چون شير شكارى رسيد و فرخزاد كه از ضرب تيغش نهنگ در قعر دريا در خونست اينك رسيدند . شاه سرور چون اين سخنها استماع كرد در غضب رفت و گفت : تو قاصدى يا آمدهاى كه مرا نصيحت كنى ؟ ترا خود چه محل و قدر آنست كه در ميان سلاطين سخن گويى ؟ از سر تندى بجلاد گفت : بزن گردن پيلزور را تا ببينم كه از دست فيروز شاه و فرخ زاد چه برمىآيد ؟ طومار زنگى چون آن مقالات بشنيد بر پاى خاست و گفت : شاها ، چون فيروز شاه آمد و شنيدهام كه فيروز شاه جوانى شجاع و پهلوانست ، چنان كه برادران مرا بيك ضرب انداخته است ، و در واقع خونى من ايشانند ، مصلحت در آنست كه اينها را در بند نگاه دارند تا ببينيم كه كارهاى ما با فيروز شاه بكجا ميرسد . اگر او نيز گرفتار شود يا در جنگ هلاك شود ، بعد از آن كشتن اينان بجايى نمىرود ، و نيز شنيدهام كه شاهزاده غضنفر در قيد ايشانست ، حاليا كشتن اينان از مصلحت دورست . شاه سليم نيز گفت : هرچه پهلوان طومار گفت عين صوابست و مسئلهء بىجواب . حاليا چند روزى به جهت مصلحت در بند نگاه دارند تا كار بكجا انجامد . شاه سرور گفت كه كشتن اينها در تعلل اندازيد و در بند نگاه داريد . بعد از آن رو به بهروز عيار كرد و گفت : فيروز شاه را بگو كه پهلوان طومار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٦