و با هفتاد هزار مرد كوشيدم و سر هورنگ زنگى انداختم كه بطلب دخترت آمده بود و در حق تو به هيچ نوعى بدى نكردم و تو در عوض آنها از بدى هيچ نماند كه بجاى من نكردى ؛ مرا گرفتى و با برادرم فرخزاد در بند كردى . پس آنگاه سپاهى كه از زنگبار آمده بودند ، چون حريف دست ايشان نبودى ، مرا با فرخزاد بسته بدان قوم بىباك ناپاك آدمىخوار دادى تا بملك زنگبار بردند ، خداى تعالى از كرم و لطف خود ما را خلاص گردانيد . مدت شش ماه در جزيرهء فور در بند بودم ، خداى عز و جل بقدرت كامل خود ما را خلاص گردانيد . كورنگ زنگى را بكشتم و جزيرهء فور [ و ] دستگرد را گرفتم و جزيرهء عنبريه را گرفتم و زردهء جادو مرا بجادوى گرفت ، مدتى ديگر آنجا نيز بند كشيدم ، از آن بلا نيز بارى سبحانه و تعالى فرج بخشيد ، زردهء جادو را هلاك كردم ؛ و ديگر جزيرهء لوطيه بگرفتم و قطران و قران هلاك شدند . اكنون با سى هزار مبارز زنگى ، با چهار سر پهلوان زنگبارى و مال و گنج زنگبار بيرون آورده به خدمت آمدم . اكنون به شرطى از جرم و بديهاى تو در گذرم و آنچه با من كردى به ياد نيارم كه شاه خوبان عين الحيات را به من دهى بزنى ، و مرا بفرزندى قبول كنى تا از پيش تو بملك ايران روم و ميان تو و ملك داراب محبت زيادت شود و اگر ازين معنيى كه گفتم فرمان نبرى و سر از طاعت بيرون برى و از كردهء خود پشيمان نگردى ، زود باشد كه سزاى خود در كنار خود بينى . يقين كه درين كه گفتم تقصير جايز نخواهى داشت . بزيادت مبالغه محتاج نديد ، و السلام .
چون نامه را از مطلع تا مقطع بخواند ، شاه سرور بر آشفت و گفت : فيروز شاه بچه رو پيش من نامه و مكتوب مىفرستد ؟ من او را بدزدى گرفتم و آن كه او را بزنگيان دادم سزاى او بود ، ميخواستم كه او را چندان نگاه دارم كه به خون پيروز و ميسره بجزيرهء عقارب بفرستم ، پيش پهلوان طومار ، او خود بمباركى آمد . كار ما بجايى رسيد كه آزرم از ميان برخاست و دو فرزندم بقتل آمدند ، همه سبب او بود .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٥