اى [ شاه ] يمن و عدن ، هشيار باش و نيك احتياط كن كه من پيلزورم پسر پهلوان پيلتن و سه پسر پهلوان دارم ؛ يكى آنست كه ديدهاى فرخزاد نام دارد ، و يكى ديگر در آذربايجان است در پاىتخت شاه مظفر شاهست بهزاد پهلوان نام دارد ، و يكى ديگر در پاىتخت اصطرخ فارس پيش كرمانشاه ، پيلتن نام دارد . بدانك فرخزاد و فيروز شاه كه بزنگيان دادهاى دويست و پنجاه هزار مرد زنگى جمع كرده و عزم يمن دارند ، چون مرا هلاك گردانى چندان سپاه از ايران شهر بيايند كه يك يمنى بدست صد ايرانى باشند . شاه سرور چون اين سخنان را بشنيد بتنديد و در غضب رفت و يك نعره بر پيلزور زد و گفت : اى ايرانى ! مرا مىترسانى بلشكر ايران و بيم ميدهى ؟
بانگ بر جلاد زد و گفت : هرچه زودتر سر اين ايرانى را از تنش جدا گردان . جلاد بموجب اشارت شاه يمن گرد پيلزور برآمد و خواست تا چشمش را ببندد . پهلوان پيلزور ميخواست كه سخن نرم گويد باز غيرتش نگداشت ، بانگ بر جلاد زد و گفت :
چندين سالست كه تيغ بر فرق دلاوران زدهام ، و شعاع تيغ بگردان نمودهام ، امروز آن روزست كه آنچه چندين سال به پهلوانان عالم چشانيدهام امروز من به چشم ، بيار تا چه دارى كه تن خود در بلا نهادهام ! . شاه سرور گفت : اى جلاد نابكار ! زود سرش بردار تا ما بعيش مشغول شويم . جلاد تيغ برآورد ، بار ديگر از شاه اجازت طلبيد .
شاه فرمود كه بزن ! جلاد بار ديگر گفت : شاها ، حكما و عاقلان گفتهاند كه انجام كارها را احتياط مىبايد كردن ، كه لفظ عربست « العجلة من الشيطان و التأنى من الرحمن » و پشيمانى در آخر سودى ندارد . شاه سرور گفت : اى بدبخت ! ترا بجلادى داشتهام يا به نصيحت گرى ؟ بزن كه دستت بريده باد ! جلاد تيغ برآورد و بار سيوم گفت :
شاها ، ديگر سخن نخواهم گفت ، نيك تأمل كن كه اين پيلزورست ، پهلوان پاىتخت ملك دارابست ؛ خونيست بغايت عظيم ، بهر كسى نمىماند و پشيمانى سودى ندارد .
شاه سرور گفت : بزن ! طومار زنگى گفت : هزار دينارت از خاصهء خود انعام كنم ! جلاد تيغ برآورد و رگ گردن پهلوان پيلزور در نظر آورد . قارن جهانگير و قارن جهانسوز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦١