مرد بيكبار در خروش آمدند و حمله كردند . دو لشكر در يكديگر در افتادند . گرد و غبار بر فلك دوار رسيد و خون جوانان چو آب روان شد . بيك لحظه از كشته پشته كردند . و طومار زنگى بدان گرز گران از هر سو كه حمله كردى مرد بر مرد افگندى و صف مبارزان بر هم زدى تا عاقبت بسيارى از سپاه ايران بقتل آورد .
هيچكس نبود در لشكر ايران كه پيش راه آن زنگى تواند گرفت . يمنيان دست فرصت بر ايرانيان يافتند و لشكر ايرانيانرا بقرب نيم فرسنگ براندند ، تا ايرانيان بپاى كوه اصفر رسيدند ، پشت بر آن كوه كردند و روى بر دشمن كردند و تيرباران كردند بر سپاه يمن و ايشانرا باز داشتند . شب قريب بود ، طبل آسايش بزدند و لشكر از هم باز گشتند و خيمه و خرگاه بزدند . بسيار كس از سپاه ايران بقتل آمده بودند و هفت سر پهلوان گرفتار شده بودند .
چون ملك داراب فرود آمد ، در حال شب رنگ عيار را بلشكر يمن گسيل كرد تا از آن سپاه خبرى بيارد كه با پهلوانان پيلتن و قهار و قهرمه و شيرافگن و شه مرد چه خواهند كردن . شب رنگ در حال بازگشت و در پيش ملك داراب آمد و خدمت كرد . ملك داراب گفت : اى عيار ، چه خبر دارى از امراى ايران و با ايشان چه كردند ؟ شب رنگ عيار گفت : اى خداوند ، بموجب حكم بندگى حضرت شاه ايران ببارگاه شاه سرور رفتم ، آن هفت پهلوانرا ديدم بر در بارگاه شاه سرور باز داشته بودند و خلق بسيار گرد ايشان برآمده و ايشانرا سر [ و ] پا برهنه باز داشته بودند كه حكم شاهى شد كه امشب بيگاهست و جملهء امراى يمن زخم دارند تا حدى كه طومار زنگى چند زخم تير دارد و فردا حرب نخواهد بود . گفتند كه اين بنديانرا ببريد كه فردا مظالم خواهد بود و يرغوى ايرانيان فردا خواهد بود . بنده چون ازين حالها واقف شدم زود به خدمت آمدم تا احوال عرضه دارم .
ملك داراب گفت كه هشت سر پهلوان از آن ما در پيش ايشان در بندند . گوييا حال ما با اين طايفه بكجا خواهد رسيدن ؟ طيطوس حكيم گفت : اى شاه ، هيچ انديشه مكن كه لشكر ما را نظرى نحس در طالع بود ، من از آن انديشهناك بودم ، اكنون آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٥٦