تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
بدر پريد . زحريق چون چنان ضربى بخورد از پاى درآمد و در خاك بغلطيد تا بمرد ، بيت :
دمى چند بشمرد و ناچيز شد * بخنده فلك گفت كين نيز شد
شاه سرور بخنديد و گفت : من هرگز چنين كسى كه در مردن شتاب كند چون زحريق نديده‌ام ، سخت شتاب كرد اما او را گناهى نبود ، اجلش مىدوانيد . يكى ديگر آهنگ ميدان كرد . هنوز نام و نشان خود نگفته كه بيك چوبه تير در افتاد . همچنين تا هفت مبارز را بينداخت ، غوغا از سپاه ايران برآمد . شاه سرور بغايت ملول خاطر شد و گفت : هيچ‌كس در لشكر ما نيست كه در ميدان رود و جواب اين ايرانى بگويد و اين ايرانى را دست و گردن بسته پيش من آرد تا من او را بزارى تمام هلاك گردانم كه بسيارى از مبارزان ما در دست او بهلاك آمده است . از سپاه يمن كسى را ياراى آن نبود كه در ميدان رود . طومار زنگى چون چنان ديد رو بسوى شاه سرور كرد و گفت : اين كه در ميدانست از سپاه ايران كيست و او را در آن سپاه چه مرتبه است و نامش چيست ؟ شاه سرور گفت كه اين را سيامك سيه قبا گويند ، از جملهء خدمتكاران ملك داراب يكى اينست . طومار زنگى گفت كه در سپاه ايران ازين پهلوان‌تر نيست ؟ طيفور وزير گفت : اى پهلوان ، تو چها ميگويى ! در سپاه ايران چهل سر اميرند ، همه صاحب تيغ و لشكر و ناموس ، اين كمترين ايشانست كه چنين كارها مىكند و پسر شاه سرور را اين گرفته است ، اما پهلوان لشكر ايران پهلوان پيل‌زورست ، پسر پيلتن كه از قوم رستم زالست . هنوز او هيچ در ميدان نيامده است و هيچ كارى نكرده است . طومار گفت : پس رفتن من در ميدان ناموس من نيست ؛ من وقتى در ميدان روم كه پهلوان آن لشكر در ميدان آيد ، اما اين دم كسى را در ميدان فرستم تا اين سوار را بسته يا سرش را در پيش من بيارد . شاه سرور گفت : چنين بايد كردن . طومار زنگى از عقب سر خود نگاه كرد . سوار زنگى ايستاده بود او را نام طال زنگى بود و از خويشاوندان طومار زنگى بود و مردى شجاع بود ،