تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
بزرگ ، و دستهايى دراز همچون كوه پولاد ، و گرزى گران در قرپوس انداخته سپرى عظيم در چپ گرفته بهيبتى تمام قصد ميدان كرد . سيامك چون چنان كوهى روان را ديد با خود انديشه كرد كه مگر ديويست كه از كوه قاف عزم جنگ او كرده است كه هرگز آدمى بدين عظيمى نديده‌ام و نشنيده ؛ با خود گفت چون كنم ؟ چون من هزارى حريف اين زنگى نابكار نيست ! انشاء اللّه و تعالى كه از دست اين پتياره زنده خلاص يابم . اين انديشه با خود كرد و كمان چاچى عاج قبضه طيار گوشه بر سر چنگ آورد و خدنگى در بحر كمان پيوست و با خود گفت اگر بضرب تير او را از پاى درآوردم ، نيك ! و اگرنه بگرز و شمشير حريف او نيستم . پس كمان بكشيد و دست قايم كرد و سينهء طومار زنگى را نشانه كرد . طومار سپر در سر كشيد و از عقب سپر گرز گران بداشت بزد بر سپرش بگدشت و بر گرز نشست . سيامك آه كرد و تير ديگر بينداخت ، هم خطا شد . در تير سيوم طومار بسيامك رسيد و يك نعرهء سهمگين بر سيامك زد كه اى ايرانى ! جان از دست من كجا برى ؟ چند كس را از مبارزان ما هلاك كردى ! بگير اين ضرب گرز را كه اگر كوه باشى در زير گرزم سرمه گردى و اگر خود پولاد باشى از آتش ضربم آب گردى ! و آن گرز را برآورد و دست و بازو را برافراخت و از قد بلند آن گرز حوالهء سر سيامك كرد . ملك داراب گفت : اى دريغ كه سيامك در زير آن گرز خرد خواهد شد ! اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه سيامك سپر در سر كشيد و هر دو دست را ستون سپر كرد . طومار زنگى بخنديد و گفت : اى نادان ! ترا گمان باشد كه از دستم زنده بدر روى . زهى خيال محال و فكر فاسد ! اين بگفت و آن گرز را فرود آورد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه سيامك پاى از ركاب بيرون آورده بود . چون طومار دست و گرز فرود آورد سيامك پاى راست از ركاب بيرون آورد و بگرديد و بركاب چپ بايستاد ، گرز بر زين آمد زين و مركب درهم خرد كرد . آن دو سپاه گمان بردند كه سيامك نيز خرد شد . آه از جان ملك داراب برآمد كه اى دريغا !