در سر كشيد ، مركب درو جهانيد و آن تيغ كه در دست داشت حوالهء سرش كرد .
حريق سپر در سر كشيد ، سيامك ميانش خالى يافت بزد بر ميانش كه چون خيار بدونيم كرد ؛ حريق آه كرد و از باره دو پاره بر خاك افتاد . غوغا از آن هر دو سپاه برآمد . ملك داراب حكم كرد تا علم شاهى را در حركت آوردند و كوس بشارت فرو كوفتند . ملك داراب تاج بر سر بگردانيد و آفرين از آن دو لشكر برآمد . جمله بر آن دست و بازو تحسين كردند . سيامك مركبش را بگرفت . غلامانش در ميدان درآمدند و سر حريق را از تنش جدا كردند و سلاحش را بركندند و سرش بر نيزه كردند ، و سيامك نعره زد و مبارز طلب كرد . حريق را برادرى بود ازو كوچكتر .
او نيز بغايت شجاع و مبارز بود ، و نام او زحريق بود ، چون برادر را كشته ديد آه و فغان از جان برآورد و خود را از پشت مركب بر خاك انداخت و خاك بر سر كرد و تضرع و زارى بر برادر كرد و خنجر از ميان بركشيد و بر سينه نهاد تا خود را هلاك گرداند . شاه سرور فرمود تا دستش گرفتند و نگداشتند تا خود را هلاك گرداند . شاه سرور او را تسلى ميكرد كه از گريه فايدهيى نيست ، چون برادرت هلاك گرديد اكنون جاى او ، ملك و مال او از آن تست . زحريق گفت : من بدين تسلى نمىشوم ، مرا اجازت ده تا در ميدان روم و خون برادرم را از قاتل برادرم طلب كنم . شاه سرور گفت كه در ميدان مرو كه اكنون سراسيمه و آشفتهاى ، مبادا كه به تو نيز زيانى رسد ! بگذار تا ديگرى در ميدان رود و آن ايرانى را بسته پيش تو آرد تا بهر نوعى كه ترا خاطر خواهد او را هلاك گردانى . زحريق قبول نكرد و گفت : اگر شاه مرا اجازت ندهد من خود را هلاك گردانم . شاه سرور گفت : من از براى تو مىگويم چون نمىشنوى تو دانى ، برو ! زحريق بر مركب ديوزاد سوار شد ، همچنان آشفته در ميدان آمد و درآمدن دشنام ميداد و مىآمد . سيامك دانست كه او از كسان حريق است . خدنگى بنام او در بحر كمان پيوست و او مركب ميراند و دشنام ميداد . سيامك سيه قبا آن تير خدنگ را چنان بر دهانش زد كه از قفاش پران
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٤٥