همچون دود سياه سوار گشته و سر تا پا غرق سلاح گشته بود . طومار گفت : اى طال ، در ميدان رو و اين سوار را از پشت مركب بر دار و از دست منه تا به حضرت شاه سرور به يارى تا بهر نوعى كه باشد و دل او خواهد او را هلاك گرداند . طال گفت :
خدمت كنم . پس مركبى چون كوهپارهيى در ميدان جهانيد . مردى چون منارهيى بر مركبى عظيم سوار گشته و گرزى عظيم در قرپوس زين انداخته ، روى به آوردگاه نهاد . چون از قلب سپاه در ميدان رسيد هر دو سپاه ديدند كه شخصى چنين عزم ميدان كرده است . ملك داراب گفت : عظيم با هيبت كسى است كه عزم ميدان كرده است ! يزدان پاك مدد كند . سيامك را تا گفتن طال زنگى در ميان ميدان رسيد . سيامك چون در آن قد و بالا ، طول و عرض و پهنا ، و برو سينه نگاه كرد ، با خود گفت عجب مردى با هيبت است مرا با او از دور جنگ بايد كرد . پس دست بكمان عاج قبضهء طيار گوشه كرد و يك خدنگ الماس پيكان نه مشتى در بحر كمان پيوست و از يزدان پاك مدد طلبيد . كمان را بكشيد و بر سوى طال زنگى انداخت . طال سپر در سر كشيد تا باشد كه تير اجل را دفع كند ، اما سود نداشت ، چون سوزن پولاد كه از حرير بگذرد ، تير از سپر بگدشت و بر سينهء طال آمد و از پشتش پران بگدشت و در زمين غرق شد . طال زنگى از پشت مركب در خاك افتاد و بلرزيد و جان بجهنم سپرد . سيامك كمان بر بالا داشت و نعره زد و مبارز خواست . طومار تند شد و از مرگ طال زنگى بغايت ملول شد . طال را برادرى بود نامش ضال زنگى ؛ چون برادر خود را كشته ديد آه از جانش برآمد و مركب در ميدان جهانيد و به زبان زنگى دشنام ميداد . سيامك چون ديد كه سياهى ديگر عزم ميدان كرد ، سيامك سيه قبا تيرى ديگر در بحر كمان پيوست . راوى داستان روايت كند كه درآمدن زنگى بر دهانش زد كه از قفاش پران بدر پريد . يكى ديگر از آن زنگيان در ميدان آمد ، بدست سيامك بقتل آمد ، تا ده نابكار از آن زنگيان بر زمين زد ، لرزه بر اندام آن لشكر نشست و فغان از آن هر دو لشكر برآمد . ديگر هيچكس را ياراى آن نبود كه در ميدان رود نه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٤٧