بجنگ يمنيان مىآمده است ، طيفور وزير خبردار شده و باستقبال او رفته و بمكر و حيل چنان ساخته كه او را دشمن ايرانيان گردانيده و دوست شاه سرور كرده ؛ اكنون در پيش شاه سرور نشسته است و دعوى كرده است كه من تنها جواب ايرانيان بگويم . اى خداوند ، عظيم مردى پهلوان و شجاع و عاديست ( ؟ ) و صاحب گرز گرانست . و چندان از پهلوانى و يال و بال و هيبت و هيكل او بگفت كه جملهء امراى ايران متحير بماندند . پهلوان پيلزور كه بالا دست جملهء امراى ايران نشسته بود ، غيرت بر مزاج او غالب شد ، بانگ بر شب رنگ عيار زد و گفت : بسيار مبالغه در ستايش دشمن مكن اگر خود كوه پولاد باشد بضرب اين گرز گران مغزش بدر آورم ، استخوان او را در يكديگر خرد سازم .
ملك داراب گفت : اى عزيزان [ با ] اين همه ملالت كه بما رسيد ، به هيچ نوع از احوال فيروز شاه و فرخزاد خبرى ندانستيم و نمىدانيم كه زندهاند يا نى . اى طيطوس حكيم ، يك بار به نيت ايشان رملى بزن و در طالع ايشان نظرى كن و ما را خبرى بده . طيطوس حكيم گفت : اى خداوند ، اين بنده شب و روز بدين كار مشغولم . لحظه بلحظه در طالع آن جوانان غريب نگرانم . ايشانرا بندى عظيم بوده ، از آن خلاص يافتهاند ، با قوت تمام و شوكت عظيم رو بجانب ما دارند و هم درين نزديكى خبر ايشان خواهد رسيد . ملك داراب از گفتار طيطوس بغايت خرم شد ، پس حكم فرمود تا در سپاه منادى كردند كه فردا جنگست . كار راستى حرب كنيد . نقيبان در لشكر بگرديدند و مجموع سپاه را خبردار كردند . دل دربر بددلان در طپيدن آمد و هنوز در كوفت حرب شبانه بودند كه بسيار از آن پهلوانان در آن شب تلف شده بودند . آن شب و آن روز كارسازى حرب كردند . طلايه از هر دو جانب بيرون آمدند و پاس مىداشتند و از جزع و فزع آن دو لشكر زهره را زهره چو آب شده بود . چون آن شب ظلمانى بپايان رسيد و خورشيد نورانى چون گل از ميان غنچه بيرون آمد و عالم را بنور روى خود منور و نورانى گردانيد ، سپاه از جانبين در حركت آمدند و عزم ميدان كردند ، بيت :
بامدادان كه صبح زرين تاج * كرسى از زر نهاد و تخت از عاج