تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
راوى داستان روايت مىكند كه چون طومار زنگى در رسيد نظر بر آن دو لشكر انداخت ، از طيفور وزير سؤال كرد كه اين چه لشكرست كه مقابل يكديگر برآراسته‌اند . طيفور خدمت كرد و گفت : اين كه بما نزديكترست لشكر ماست ، شاه سرور كه با فرزندان در پاى علم شاهى ايستاده‌اند ؛ و آنكه در مقابل صف آراسته است ملك داراب بن بهمنست . طومار گفت : اين همه كشته و مرده چيست كه درين بيابان ريخته است ؟ طيفور گفت : اى خداوند ! نمىدانم كه اين بنده به حضرت خداوند آمده بودم . اين قتل و كشش نبود ، مگر امشب اين قتل واقع شده است ، اگر شاه اين بنده را اجازت دهد تا بروم و ازين حال شاه را خبر بيارم و شاه سرور را از آمدن شاه زنگبار خبر كنم . طومار گفت : روا باشد . طيفور روانه گرديد ، چون از ميان زنگيان جدا شد هلال عيار پيش شاه سرور ايستاده بود . طيفور وزير را از دور بديد بشناخت . گفت : شاها ، اينك طيفور وزيرست كه آمد . درين بودند كه طيفور در رسيد و از پشت مركب پياده شد و خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، بدان و آگاه باش كه طومار زنگى را كه به قصد خون ما آمده بود ، بانواع حيل و لباسات او را از سر آن دشمنى بدر بردم و دوست گردانيدم و اكنون قضيه منعكس شده است ، دشمنى ايرانيان در دل گرفت و به خون ايشان كمر بسته است ، اكنون بدست‌بوس خداوند مىآيد و دعوى كرده است كه چون گرز بر دست گيرم و بر فيل نشينم جملهء پهلوانان عالم بايد كه غاشيهء مرا بردارند ، ملك داراب كه باشد كه فرزند او برادران مرا بكشد ؟ من تنها ايشانرا بسم ! شاه سرور گفت : اى وزير ، هيچ از حال ما شنيده‌اى كه بر ما چه آمد ؟ پس آنچه رفته بود از حال شبيخون و آن چندان كشته شدن ازيشان [ حكايت كرد ] . طيفور گفت : اى شاه ، اين چندين خلق امشب بقتل آمده‌اند ؟ امشب عظيم جنگى واقع شده است ! اكنون من ميروم تا طومار زنگى را به حضرت آورم ، مىبايد كه امرا و اركان دولت را به استقبال او بفرستى كه مردكى سخت است . شاه سرور گفت كه فرزندانم شاه شجاع و شاه اسد و شاه غضنفر پيش‌باز روند