تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
در جوش و خروش درآمدند . فغان و غوغا برخاست . آن شب تو گفتى مگر روز قيامتست . در آن دل شب تاريك طراقا طراق گرز گران و جفا جاف تيغ برّان [ برآمده بود ] ؛ بر سر يكديگر بىدريغ مىزدند و خون يكديگر مىريختند و دل در بر دليران چون آب شد . قمر از سهم بگريخت و عطارد از ترس قلم بشكست و مركب بريخت و مريخ خنجر در غلاف نهاد و زهرهء زهرا چنگ از چنگ بنهاد ؛ خورشيد خود ناپديد بود و مشترى اسم اعظم ميخواند و بر خود مىدميد و زحل بر قبهء هفتم جسته بود ، ستارگان از هيبت لرزان گشته بود و عزرائيل علم « 1 » جام مرگ بر كف دست گرفته بود و تير اجل از هر طرف پران گشته بود و سنان و نيزه جان مىربود ، و شمشير سر از گردن مىانداخت . تو گفتى كه ابر تيغ و تير باريدن گرفت . در آن شب تاريك سيل خون از روى زمين برخاست ، سر و بدن مبارزان با خاك و خون آميخته شد ، برق تيغ جستن گرفت و صهيل « 2 » اسبان و غريو مبارزان از هر گوشه‌يى برآمد . روان از قالب گردان رميدن گرفت و جان از جسد مردان پريدن آغاز نهاد و جويهاى خون از هر دو جانب روانه گرديد . يكى را سر از تن جدا گرديده ، يكى را دست از بدن در آويخته ، يكى را پا از ركاب دور افتاده ، يكى را جگرگاه دريده . قضيه بجايى انجاميد كه ملك داراب با شاه سرور ، با علمهاى شاهى ، در مقابل يكديگر بايستادند و كوسهاى حربى فرو كوفتند و جنگ شاهى برخاست ، و بسيارى از طرفين بقتل آمدند ، بيت :
پر از گرد شد روى ماه از نبرد * پر از خاك شد گاو و ماهى ز گرد زمين گشت كشتى ز بس موج خون * گهى راست جنبان گهى سرنگون تو گفتى هوا لاله كارد همى * ز پولاد بيجاده بارد همى ز بس كشته كآمد ز هر دو گروه * ز خون خاست دريا و از كشته كوه
همچنان حرب مىكردند و از يكديگر مىكشتند و مىخستند تا وقت صبح صادق
هامش
( 1 ) - « علم » خلاصهء « عليه السلام » است ( 2 ) - در اصل : سهيل