كه از افق مشرق روى نمود و منجوق زر در باختر برافراختند و شقهء شقايق از هم بشكافتند و آفتاب جهانتاب جهان ظلمانى را نورانى گردانيد . آن هر دو سپاه در آن بيابان نظر كردند ، چندان كشته و نيم مرده افتاده بود كه در وهم محاسبان در نيايد ، و چندين مركبان بىخداوند در آن صحرا مىگشتند . شاه سرور در آن حالت نظر كرد ، متعجب بماند حكم فرمود تا لشكر از هم باز گشتند . ملك داراب نيز فرمود نقيبانرا تا در ميان سپاه رفتند و لشكر را از هم جدا كردند . چون آن دو لشكر دست از حرب بداشتند در برابر يكديگر صف برآراستند و آن كشتگان در ميان ميدان ريخته بودند .
شاه سرور با شاه سليم گفت : اكنون چون كنيم ؟ امشب جنگى عظيم واقع شد و بسيارى مردم بتلف آمدهاند ، اكنون باز جنگ از سر گيريم يا باز گرديم ؟ شاه سليم گفت :
حرب كردن بسيار نيز خوب نيست و لشكر در زحمت افتند و مركبان عليق نخوردهاند ، لشكر جمله گرسنه و تشنهاند ؛ حاليا باز گرديم و امروز آسايش كنيم ، فردا باز حرب از سر گيريم . شاه سرور ميخواست كه طبل آسايش بزنند كه از قفاى لشكر يمن گردى عظيم برخاست چنانك عالم از آن گرد سياه شد و كنار تا كنار جهان گرد بگرفت . منهيان شاه سرور را خبر كردند كه حضرت شاه طيفور وزير را به استقبال پهلوان طومار زنگى فرستاده بودند ، اكنون طومار كمر خصومت ايرانيان بسته است ، شايد بود كه اين گرد طومار زنگى باشد . زمانى ركاب همايون توقف فرمايد تا حال اين گرد بتحقيق انجامد . هر دو سپاه از ايرانيان و يمنيان چشم بر آن گرد گماشتند تا چه پيدا شود .
باد بر مقدمهء گرد زد و آن گرد را از هم بشكافت . از دل گرد سى علم نشانهء سى هزار مرد زنگى خونخوار با هيبت پيدا شد ، جمله علمهاى سياه پيكر ؛ يك علمى بزرگ شقهء سياه ، و باد در آن شقه پيچيده ، در پاى آن علم سياهى بر زنده پيلى نشسته ، قدى بغايت بلند بركشيده ، مانند يك برج قلعه ، از دور پيدا شد . هر دو سپاه بديدند ، عجب فرو ماندند در آن قد و هيكل و منظر . شاه سرور را معلوم بود كه بچه كار آمده است . اما ملك داراب نميدانست كه ايشان چه كسانند و از كجا مىآيند و بچه كار آمدهاند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٣٧