و سهيل با سپاه ايران در حربند ، مدد كن . در حال اشارت كرد تا ملك نصر و ناصر با ده هزار مرد عزم جنگ كردند . چون شبرنگ از حال هلال واقف شد در حال رو با سپاه ايران كرد ، بر در بارگاه ملك داراب « 1 » رسيد ، بار طلب كرد . چون بار يافت درآمد و خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، سپاه يمن غلبه كردند ! نصر و ناصر با ده هزار مرد بمدد لشكر يمن رفتند و جنگ پيوستند ، ما را نيز مددى مىبايد . راوى داستان گويد كه ملك داراب حكم فرمود تا عبد الخالق ايرانى و فرخان همدانى و رستم اردستانى با پانزده هزار سوار عزم حرب كردند . در آن دل شب آواز كوس حربى از سپاه ايران بر فلك هشتم ميرسيد . لشكر از خواب بيدار شدند گمان بردند كه مگر يمنيان شبيخون آوردهاند ، از خيمها بدر جستند و مركبان در زين كشيدند و غرق سلاح شدند .
شب رنگ عيار روان شد و سه سر پهلوان ايران چون عبد الخالق ايرانى و فرخان همدانى و رستم اردستانى با پانزده هزار سوار عزم حرب كردند . در آن دل شب آواز كوس حربى از سپاه ايران برآمد . چون بسر چشمه رسيدند ، نعره زدند و خود را بر لشكر يمن زدند و تيغ در آن قوم نهادند . هلال عيار در حال روان شد تا در بارگاه شاه سرور رسيد . گفت : اى خداوند ، مدد مىبايد كه ايرانيان غلبه كردهاند . شاه سرور فرمود تا شاه شجاع و قبيل و قابل با بيست هزار مرد كوس حربى فرو كوفتند و ناى برنجين در دميدند و تيغها بركشيدند و رو بر سر چشمهسار كردند و نعره برآوردند و خود را بر آن قوم زدند . هاى و هوى سواران بر فلك اعظم بر شد . شب رنگ ديد كه يمنيان غلبه كردند ؛ در حال بر در بارگاه شاه داراب آمد و مدد خواست . ملك داراب خورشيد شاه و جمشيد شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه را با بيست هزار مرد مرتب بفرستاد كه هر دو لشكر آماده و حاضر شده بودند ، از غوغاى لشكر هر دو جانب مسلح شده بودند . ازين طرف شب رنگ مدد مىبرد و از آن طرف هلال عيار مدد مىرسانيد تا عاقبت كار بجايى رسيد كه آن دو لشكر چون دو درياى تيغ و تبر
هامش
( 1 ) - در اصل ملك داراب كرد .