و جهانشاه مغرق سلاح نشسته بودند . چون هاياهوى سواران برآمد هر دو از جاى برجستند ، و مركبان در كشيدند و سوار شدند و نعره برآوردند كه اى حرامزادگان ! شما گمان برديد كه بحيل توانيد ما را مسخر كردن . پس تيغها بركشيدند و در آن قوم افتادند و چند كس را هلاك كردند . آن پانصد سوار و سهيل و عرعر حلقه كردند و ايشانرا در ميان گرفتند و آن بيست سوار ايرانى كشته شدند و ايرانشاه و جهانشاه حرب مىكردند كه شب رنگ عيار در رسيد و از لشكر طلايه دو هزار مرد در رسيدند و نعره برآوردند و آن پانصد كس را در ميان گرفتند . عرعر چون چنان ديد كه ايشانرا مدد رسيد ، با هلال عيار گفت كه ايرانيانرا مدد رسيد يكى را از ما زنده نخواهند گداشت ! ما را بلشكر مدد كن . هلال باز گشت و امراى يمن را گفت كه سپاه ايران عرعر و سهيل را در ميان گرفتهاند ، مدد ايشان كنيد . پنج هزار مرد از طلايه بيرون آمدند و عزم كنار چشمه كردند ، چون برسيدند در حال دست بقبضهء تيغ كردند و بر آن لشكر ايران حمله كردند ، عرعر و سهيل شاد شدند . شب رنگ بر كنار لشكر ايستاده بود ، چون ديد كه از سپاه يمن مدد رسيد و ايشان غلبه شدند ، در حال روانه شد ، پيش طلايه آمد و ده هزار مرد جدا كرد تا بيامدند و يمنيانرا در ميان گرفتند .
هلال چون چنان ديد روان شد تا بكنار لشكر رسيد ، نعره زد كه اى جوانان يمن ! دريابيد كه لشكر ايران در طلايه غلبهاند ، شما همه بياييد . بيست هزار مرد روان شدند و نعره برآوردند و بر آن قوم حمله كردند . شبرنگ گفت : مبادا كه شكست بر سپاه ما آيد ، در حال روان شد تا در بارگاه ملك داراب رسيد ؛ هنوز ملك داراب در خواب نرفته بود ، شب رنگ بار طلب كرد ، چون درآمد باز خدمت كرد و گفت : اى شاه ، درياب كه هر دو طلايهء لشكر در حربند و ايرانشاه و جهانشاه در كارزارند و لشكر يمن غلبهترند ، مرا فرستادهاند و مدد طلب ميكنند . ملك داراب در حال اشارت كرد كه تور ايرانى و سالار ايرانى همين دم با ده هزار مرد عزم كنار چشمه كردند . از آن طرف هلال عيار پيش شاه سرور آمد و گفت : اى خداوند ، در فلان موضع عرعر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٣٤