تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
خود بر كنار آن چشمه فرود آمده بودند و شراب ميخوردند و مشعله ميسوخت و خوش و خرم نشسته بودند و نشاط ميكردند . هلال عيار درين شب در گذار بود ، بر كنار چشمه روشنايى ديد ، پيش آمد ، جهانشاه و ايرانشاه را با بيست تن ديد كه شراب ميخوردند . هلال عيار گفت : گرفتن اين دو سر پهلوان بغايت آسانست ، پس رو بلشكر يمن كرد ، چون بكنار لشكر رسيد عرعر با لشكر و با سهيل يمنى گرد سپاه مىگشتند كه هلال عيار رسيد و گفت : اگر فرمان من ببريد من نوعى كنم كه كارى بزرگ از دست شما برآيد . فردا پيش شاه سرور مقرب « 1 » گرديد . گفتند چه كارى مىبايد كرد ؟ هلال گفت : جهانشاه و ايرانشاه با بيست ايرانى ديگر در ميان دو لشكر نشسته‌اند غافل و شراب ميخورند . اگر با من مىآييد هر دو را مىتوانيد گرفت و نامى عظيم برمىآريد . گفتند روا باشد . پس [ با ] پانصد سوار عزم ايشان كردند تا ايشان را بگيرند . چون ، روانه شدند : اما مؤلف اخبار روايت كند كه شبرنگ عيار از سپاه يمن بيرون آمده بود ، و عزم سپاه خود داشت . رسيد بدين پانصد سوار كه عزم جهانشاه و ايرانشاه داشتند . شبرنگ با خود گفت : آيا چه شده است كه اين دو پهلوان با پانصد سوار عزم لشكر ايران دارند ؟ قدم پيش نهاد تا بميان آن دو لشكر بر سر آن چشمه رسيد ، ايرانشاه و جهانشاه را بديد كه بعيش نشسته بودند . شب رنگ دانست كه يمنيان بگرفتن ايشان مىآيند . پيش آمد و سلام كرد و گفت : حاضر باشيد كه پانصد سوار با عرعر و با سهيل بگرفتن شما مىآيند ! برخيزيد تا بلشكرگاه خود پيونديم . ايرانشاه گفت : كى روا باشد كه ما برويم ؟ بگويند كه ايرانيان از ما گريختند ، در ناموس ما روا نباشد . شب رنگ گفت : چون شما نمىآييد من بروم و لشكرى بمدد شما بيارم . اما شما حاضر وقت خود باشيد كه من رفتم . چون شب رنگ برفت هلال عيار و عرعر يمنى و سهيل يمنى با پانصد مرد در رسيدند و تيغها بركشيدند و نعره زدند كه اى ايرانيان جان از دست ما كجا بريد ؟ اين بگفتند و از يمين و يسار فرو ريختند . ايرانشاه
هامش
( 1 ) - در اصل : مقرر