تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
و با ما حرب مىكنند . اگر شاه تشريف فرمايد و با ما يار شود تا باتفاق جواب خصمان بگوييم و خون آن دو پهلوانرا ازيشان طلب كنيم ؛ و ما نيز شرايط خدمت پهلوانرا بجاى آوريم . پس آنچه با خود آورده بود عرض كرد و چرب زبانى چند در كار آورد و چندانى بگفت كه طومار را بكشتن راضى گردانيد كه بسوى شاه سرور بيايد و با ايرانيان حرب كند . راوى داستان روايت مىكند كه چون طومار سخن طيفور بشنيد گفت : چون من بدان سپاه برسم بيك حمله آن لشكر ايرانرا بشكنم ، و زير و زبر گردانم ، و دشمنان شاه سرور را به زخم گرز گران مغز برآرم . طيفور گفت : اى شاه ! ما را چنان بايد رفت كه على الصباح بدان سپاه برسيم ، بعد از آن عزم راه كردند . اما مؤلف اخبار گويد كه از آن طرف ملك داراب ديد كه آن روز بشب رسيد ، ملك داراب فرمود كه نوبت طلايه از آن كيست ؟ گفتند كه از آن جهانشاه و ايرانشاه . بفرمود تا بيست هزار مرد بطلايگى بدر رفتند . از آن جانب شاه سرور عرعر يمنى را با سهيل يمنى با بيست و پنج هزار مرد بطلايه فرستاد و شمع و مشعله از هر دو طرف بر كردند و نقيبان منادى مىكردند و پاس لشكر ميداشتند و گرد سپاه مىگرديدند تا دو پاس از شب در گدشت ، پاسبانان هر دو لشكر در خواب رفتند ، بيت :
جرس در پاس گاه افتاده از دست * جرس جنبان خراب و پاسبان مست سياست بر زمين دامن نهاده * زمانه تيغ را گردن نهاده زناشويى بهم خورشيد و مه را * رحم بسته بزادن صبحگه را گرفته آسمان شب را در آغوش * شده خورشيد را مشرق فراموش « 1 »
در آن دل شب تاريك ، آن دو سپاه مقابلهء يكديگر . طلايه‌داران طلايگى مىكردند ؛ و در ميان اين دو لشكر چشمه‌سارى بود ، جهانشاه با ايرانشاه با بيست كس از خاصان
هامش
( 1 ) - شعر از نظاميست