و بقتل داد . اول بجنگ شاه سرور روم و خون برادران خود بخواهم . چون از آنجا باز گردم با شاه بهرام كارى كنم كه از آن در عالم يادگارى كنم . چهل هزار مرد زنگى و هندى برداشت و در كشتى نشست و از راه دريا بيمن آمد و عزم شهر تعز كرد و به دو منزلى آن دو لشكر رسيد كه طيفور وزير استقبال او كرد و در شب روانه شد . چون آن شب بسر آمد هيچكس را ازين حال آگاه نكردند . چون وقت صبح بود جاسوسان ملك داراب از سپاه يمن آمدند و خبر كردند كه فردا جنگ نخواهد بود . ملك داراب گفت : حاليا امروز آسايش كنيد تا ببينم كه فردا چه مىشود .
اما از آن جانب مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه « 1 » طيفور وزير آن شب و روز برفت تا رسيد بلشكرگاه طومار زنگى . لشكرى بغايت عجب ديد ، جمله بلند بالا و سياه ، مردمانى بغايت سهمناك . طيفور متعجب شد تا بيامد بر در بارگاه طومار . حاجبانرا گفت : برويد و شاه طومار را بگوييد كه وزير شاه سرور يمنى بر در بارگاه ايستاده است و بار مىطلبد كه مهمى عظيم دارد . اجازت هست كه درآيد ؟ حاجبان درآمدند و از طومار زنگى اجازت طلبيدند . فرمود كه درآريد .
پرده برداشتند . طيفور چون قدم در بارگاه نهاد ، بارگاهى ديد سر به اوج فلك كشيده ، و تختى ديدزده ، و بر بالاى تخت طومار زنگى را ديد نشسته ، سى گز بالا كشيده ، سرى چون گنبدى ، دو چشم دو طاس پر خون ، دهانى چون غارى ، دندانها درو چون دندان گراز ، بينى چون كوزهء نفط ، با سينهء پهن ، دو دست چون دو درخت چنار و ناخنها هر يكى چون بيلى سياهى ، چون زنده فيلى نشسته ، و يك عمودى در پيش خود نهاده ، مقدار صد من بر روى ران نهاده ، كه چماق مجلس او بود ، كه در وقت عيش بر دست گرفتى ، و در ميان انگشتان گردانيدى و بازى كردى .
كافرى بغايت با هيبت بود و چند كس از خواص ايستاده و بعضى نشسته . طيفور وزير را چون چشم بريشان افتاد سهمى و خوفى در دل او نشست . روى خدمت بر زمين نهاد و دعا و ثنا بر جان طومار نابكار بگفت . طومار هيچ حركت نكرد ،
هامش
( 1 ) - در اصل : كه چون