تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
دهد كه به پيش باز ايشان روم و نوعى سازم كه آن سپاه زنگى كمر خصومت ايرانيان بر ميان بندند و جواب ملك داراب و لشكر او بگويند . شاه سرور گفت : چون تواند بود كه ايشان خصمان مااند و بكشتن ما برخاسته‌اند و آمده‌اند و ايشانرا با ملك داراب هيچ خصومتى نيست . طيفور وزير گفت بدولت شاه من بروم و آن سپاه را با طومار زنگى به خدمت شاه بيارم تا جواب دشمن شاه بگويند . شاه سرور گفت : بغايت نيك باشد ! طيفور پرسيد از آن جماعت كه تا آن سپاه چند باشد ؟ گفتند سخت نزديكند ، امكان دارد كه پس فردا برسند . طيفور گفت : مرا همين دم بايد رفت . پس كار راستى تمام كرد . با شاه سرور گفت كه شما جنگ كردن را يك فردا در توقف اندازيد تا من آن سپاه را به خدمت شاه بيارم . اين بگفت و طيفور روانه گرديد و برفت . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه سبب آمدن طومار زنگى آن بود كه چون لشكر كشمير از سپاه يمن گريزان شدند و از آن هفتاد هزار سوار سى هزار باز گشتند ، باقى در آن ديار كشته شدند و بعضى از بىطاقتى باز ماندند و آن بعضى كه با شاه روز كشميرى بپاىتخت بهرام شاه كشميرى رسيدند از قتل ميسره و پيروز بازگفتند و كشته شدن يكى از پسران شاه سرور و يكى ديگر گرفته آوردن اعلام كردند . شاه بهرام بغايت ملول شد و مىدانست كه با شاه سرور بر نخواهد آمدن ، پسر را ملامت كرد كه اين همه از بىدولتى تو بود . از اول با تو گفتم ، قبول نكردى تا اين همه خلق را بقتل دادى و اين همه خرابى به من رسانيدى . اكنون تدبير اين چگونه كنم و عذر طومار زنگى چون بخواهم كه برادرانش بسبب تو بقتل آمدند ؟ هرچند شاه روز از عشق عين الحيات ميسوخت اما چاره نداشت . ميسوخت و مىساخت . اما چون خبر كشته شدن پيروز و ميسره بطومار رسيد در غضب رفت و گفت : اين بلا بر من از جهت بهرام شاه بود و اگرنه من شاه سرور را كجا ديده بودم و با او چه كار داشتم . بهرام شاه مرا طلب كرد و برادرانم را در بلاى يمنيان گرفتار گردانيد