تيغ فرود آورد ، حميم نيز تيغ او را رد كرد . پس چون آب و آتش درهم افتادند و بضرب تيغ بر هم حمله مىكردند چنان كه از هيبت حملهء ايشان مريخ خنجر از دست بينداخت و دل مبارزان در بدن طپيدن گرفت و گرد و غبارى برآمد . آن دو مبارز در ميان گرد ناپديد شدند . آن دو لشكر چشم در آن دو مبارز گماشته بودند تا كار ايشان بكجا انجامد و مركب كدام يك از ميدان بىخداوند بيرون آيد . ناگاه سيامك را ديدند كه از ميان گرد بيرون آمد و سر حميم يمنى در دست و خون ازو چكان !
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون آن هر دو لشكر از كشته شدن حميم آگاه شدند فغان از هر دو لشكر برآمد . ملك داراب تاج بر كلهء سر خود بگردانيد و حكم كرد تا كوس بشارت فرو كوفتند و علم شاهى در حركت آوردند .
شاه سرور چون آن حالت را بديد گفت بد حالتيست كه در ميان اين سيصد هزار سوار يكى از آن نيست كه در ميدان رود و جواب اين ايرانى بگويد . اما از آن جانب سيامك سيه قبا سر بريده در دست رو بلشكرگاه خود كرد ، چون بقلب سپاه رسيد آن سر را در پاى اسب ملك داراب انداخت ، و گفت ، بيت :
دوستانت را مبادا در جهان هيچ اندهى * دشمنانت را بتيغ تيز سر افگنده باد
ملك داراب آفرين بسيار به روى كرد و نوازش فرمود و مال و نعمت بسيار بسيامك انعام فرمود . سيامك ديگر باره عزم ميدان كرد . طيطوس حكيم گفت : شب نزديكست و امروز بسيار مبارزت نمودى ، ديگر در ميدان مرو كه تو از آن خود كردى .
اكنون نوبت از آن ديگريست . حاليا حكم كنيد كه طبل آسايش بزنند و باز گردند تا فردا بنگريم كه كار بكجا خواهد رسيد . آواز طبل آسايش برآمد ، سپاه باز گشتند .
ملك داراب بشادى و نشاط تمام باز گرديد . امراى دولت جمع گرديدند ، جمله را نوازش پادشا [ ها ] نه فرمود ، هر يكى را به قدر او تربيت فرمود . اما از آن طرف شاه سرور غمگين و متفكر و ملول خاطر باز گرديد و با خود مىگفت كه اين چه بلا بود كه در مملكت من روى نمود و اين چه قضا بود كه بر سر ما آمد ؟ اكنون