تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
چه چاره كنم كه از ما بيست تن حريف يكى ازيشان نيستند ؟ بدين فكر و تشويش خاطر بر سر تخت برآمد . جملهء امراى دولت جمع شدند ، شاه سرور رو بشاه سليم كرد و گفت : اى شاه ، تو چه مصلحت ميدانى ؟ با ايرانيان چه چاره كنيم و ايشانرا بچه چيز دفع كنيم ؟ شاه سليم گفت : عاقل كسيست كه هر كار كه پيش گيرد اول مآل آن را بينديشد كه حكما گفته‌اند « قدم الخروج قبل الولوج » ، تا روز آخر پشيمان نشود . از اول با تو گفتم قبول نكردى تا عاقبت كار بدينجا انجاميد . اكنون هيچ چاره‌يى نيست به غير از آن كه بكوشيم تا خداى تعالى اين كار را بكجا رساند . اكنون از لشكر سيصد هزار مرد ما هنوز صد مرد بقتل نيامده است ، امكان دارد كه جنگ مغلوبه شود ، ده هزار آدمى بقتل آيند . ايشان درين گفت‌وگو بودند كه هلال عيار درآمد و خدمت كرد و گفت : خبرى عظيم شنيده‌ام و آن كسى كه اين خبر آورده است بر در ايوان ايستاده است . اگر اجازت باشد در حضرت شاه درآرم . ملك سرور حكم كرد كه درآريد . مردى چند درآمدند و خدمت كردند و زمين خدمت ببوسيدند و گفتند : اى خداوند ! خانهء اين بندگان بر كنار درياست . لشكر عظيم مقدار چهل هزار مرد زنگى از دريا بيرون آمدند و بر كنار دريا خيمه و بارگاه زدند . ازيشان پرسيديم كه اين چه لشكرست ، گفتند لشكر طومار زنگى است كه از ملك كشمير از جزيرهء عقارب به خون برادران خود پيروز زنگى و ميسرهء زنگى كمر كين بسته است و عزم اين جانب دارند و كمر خصومت در ميان بسته‌اند ، بدين جانب درين چند روز ميرسند و بهر جا كه ميرسند خرابى مىكنند و دود سياه از آنجا برمىآرند . اين بندگان بدان آمده‌ايم تا به خدمت شاه عرضه داريم و شاه را خبردار گردانيم . شاه سرور چون اين خبر بشنيد بغايت ملول و متفكر شد و گفت : ما خود با يكى درمانده‌ايم ، لشكر ديگر رسيد ! جواب چون گوييم و تدبير اين سپاه چگونه سازيم ؟ از امرا هركسى سخنى مىگفتند . طيفور وزير گفت : اگر شاه را از آن لشكر انديشه‌يى در خاطرست اين بنده را اجازت