مردى تمامست و تيرانداز بغايت نيكست ، شديد را بيك چوبه تير در خاك انداخت .
شاه سرور ازين معنى بغايت ملول خاطر شد . گفت : يكى ديگر در ميدان رويد و خون شديد بخواهيد . او را برادرى بود ، چون برادر خود را كشته ديد عزم ميدان كرد و مىآمد و دشنام ميداد . سيامك يك تير ديگر در كمان پيوست ، درآمدنش چنان بر سينه زد كه از پشتش پران بدر پريد . او نيز هلاك شد . يكى و يكى تا ده مبارز از لشكر يمن را هلاك كرد . غوغا از سپاه يمن برآمد . ملك داراب گفت كه اين سيامك جوان مبارزست و هنرمند ، او را تربيت مىبايد كردن . سيامك در ميدان مبارز طلب ميكرد ، هيچكس در ميدان نمىيارست رفتن . تا عاقبت شاه سرور گفت : منادى كنيد در لشكر ما كه هركه سر اين سوار كه در ميدانست بيارد او را ده هزار دينار بدهم و مركب خاص خود به او ارزانى دارم . يكى بود از جملهء مبارزان عرب ، و مرد نامدار بود و بسيار كارها در عرب كرده بود ، او را حميم يمنى نام بود . از ميسرهء لشكر مركب در ميدان جهانيد . سيامك خواست تا يك تير ديگر در كمان نهد ، حميم نعره زد كه اى دلاور ! اگر مردى تير مينداز كه بشمشير باهم بكوشيم . سيامك گفت : اگر تير بيندازم ملك داراب پندارد و گمان برد كه من غير از تيراندازى هنرى ديگر ندارم . پس چندان صبر كرد كه حميم در ميدان درآمد و يك نعره بر سيامك زد كه اى ايرانى ، اكنون جان از دستم كجا برى كه از سپاه ما چندين كس را هلاك كردى ! من آمدهام تا خون همه را از تو بخواهم . سيامك گفت : اى يمنى ! تو غم خود خور كه زنده از دستم بيرون نخواهى رفت . حميم يمنى گفت : اى ايرانى ! اكنون پاىدار تا مردى مردانرا ببينى . اين بگفت و دست بقبضهء تيغ كرد و بر سيامك حمله كرد .
سيامك سپر در سر كشيد و حملهء حميم را از خود رد كرد و بباد مركب از هم در گدشتند .
سيامك نيز دست بتيغ كرد ، تيغى چو قطرهء آب از نيام بر كشيد و نعره زد ، هم دليروار و شير كردار بر حميم حمله كرد و گفت : اى پهلوان ! ضربى زدى و من گرفتم . اكنون تو نيز ضربى بگير ! اين بگفت و مركب در حميم جهانيد . حميم سپر در سر كشيد . سيامك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٢٦