تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
پهلوانان طپان گشته بود و رنگ رخسارهء بىدلان زعفرانى شده . آن دو لشكر نظاره ميكردند كه اول عزم دارى كه خواهد كردن ، كه از ميمنهء لشكر ايران سوارى آهنگ ميدان كرد ، خفتان سياه در بر كرده ، و زره داودى پوشيده ، و كلاه خود زر اندود بر سر نهاده ، و تيغ و سپر و گرز و نيزه و كمند مرتب كرده ، و كمان خوارزمى در بازو انداخته ، و تيرهاى خدنگ در تركش نهاده ، و بر مركبى سيه قيطاسى نشسته ، و بر گستوان شاهانه بر پشت ستور انداخته ؛ بدين آيين در ميدان درآمد . طريد كرد و جولان نمود و بتيغ و سپر لعبى چند بنمود ، چنان كه از هر دو لشكر آفرين برآمد . بعد از لعب ميدان آواز برآورد و گفت : هركه مرا داند داند و هركه نداند بداند ، منم بنده و خدمتكار ملك داراب سيامك سيه قبا ، مردى ميخواهم از گردان و مبارزان يمن كه در ميدان من آيد تا باهم مبارزت نماييم . شاه سرور گفت : شنيده‌ام كه فرزند مرا اين سيامك سيه قبا گرفته است . هلال عيار در سر اسب شاه سرور ايستاده بود ، گفت : بلى اى خداوند ! از سپاه ما بسى كس بدست اين سيامك بقتل آمده است . شاه سرور گفت : امروز ميخواهم كه مبارزى دلاور در ميدان رود و اين ايرانى را بسته به خدمت من بيارد كه فرزند مرا گرفته است تا بعوض شاه هزبر نگاه دارم . راوى داستان روايت مىكند كه چون شاه سرور اين سخن بگفت يكى از يمنيان عزم ميدان كرد كه او را شديد يمنى گفتندى و از جملهء مبارزان و امراى يمن بود و از طرف مادرى با شاه‌زادگان خويشى داشت . اجازت خواست و عزم ميدان كرد . مردى بغايت مبارز بود . چون نزديك سيامك رسيد سيامك با خود گفت كه ملك داراب جنگ كردن مرا نديده است . نگدارم كه اين يمنى پيش من برسد ، دست بكمان خوارزمى برد . يكى خدنگ در بحر كمان پيوست ، درآمدنش چنان بر دهانش زد كه از قفايش پران بدر پريد و در خاك غرق شد ، و شديد از پشت مركب در گشت و در خاك تيره افتاد و جان بداد . شاه سرور گفت كه شديد را چه شد كه از پشت مركب در خاك افتاد ؟ شاه اسد گفت ، اى پدر ، اين سوار كه در ميدانست