تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
است بطلب فرزند خود آمده است . اين همه فتنه و آشوب از بهر آنست . شاه سرور گفت : او را به طرف زنگبار بردند . او را آنجا مىبايست رفتن . شاه سليم گفت : اى خداوند ! اين سخنها با او گفتن سودى نمىكند و كشتن اين نيز مصلحت نيست كه شاه‌زادهء ما نيز در بند ايشانست . حاليا او را در بند كنيد تا بكجا رسد . طيفور وزير گفت : او را به شهر بايد فرستادن و در پيش عين الحيات او را در بند بايد كردن . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه كشتن شيرين سوار در توقف انداختند و به تدبير ديگر مشغول گشتند . شبرنگ عيار گفت : بروم و ملك داراب را ازين حال خبردار گردانم . در حال بيرون آمد و عزم لشكر ايران كرد . چون پيش تخت ملك داراب رسيد ، درآمد و احوالى كه رفته بود تقرير كرد . گفت : ميخواستند كه شيرين سوار را بكشند ، شاه سليم نگداشت و بملك تعز فرستادندش . ملك داراب شاد شد . آن شب از هر دو طرف طلايه بيرون آمدند و شمع و مشعلها بر كردند . امراى دولت پراگنده شدند و هر يكى بوثاق خود رفتند و نقيبان هر دو لشكر منادى در لشكرگاه زدند كه فردا جنگست ، هر يكى به كار راستى جنگ فردا مشغول شدند . چون از شب دو پاس بگدشت ، بيت :
شب از ناف خود عطرسايى گشاد * جهان زيور روشنايى نهاد برون شد يزك دار دشمن‌شناس * يتاقى كمر بست بر جاى پاس ستاره درآمد بتابندگى * بر آسود خلق از شتابندگى
چون شب ديجور بسر آمد ، و آفتاب با تيغ كشيده به خون شب كمر بسته ، در ميدان فلك درآمد ، باز از هر دو سپاه غوغا برخاست . كوس حربى فرو كوفتند و مردان جنگى سوار شدند و رو به آوردگاه نهادند و در برابر يكديگر صف بر كشيدند ، ميمنه و ميسره و قلب و جناج راست كردند . نقيبان هر دو لشكر از كار سپاه باز پرداختند و هر يكى در گوشه‌يى بايستادند و باد صبا علمها را در حركت درآورد و آواز كوس و نقاره و صنج و سفيد مهره و كرناى و ناى برنجين در دشت و كوه پيچيده بود ، كه دل در بدن