خام در گردن و دوش شيرين سوار انداخت و در حال عنان مركب بگردانيد و زور كرد . شيرين سوار نگاه كرد ، خود را بسته ديد تا بر خود جنبيدن از پشت مركب بر روى خاك آمده بود . هرچند كه از لشكر ايران سوارى چند در ميدان آمدند تا شيرين سوار را خلاص گردانند ، لشكر يمن نزديكتر بود ، شيرين سوار را گرفتند و در لشكر يمن كشيدند . شاه سرور شاد شد ، گفت : نيك بود كه اين ايرانى گرفتار شد . طيفور وزير گفت : شب است اكنون طبل آسايش بزنيد كه تا باز گرديم ! آواز طبل آسايش برآمد ، آن دو لشكر از هم باز گشتند . ملك داراب به جهت گرفتار شدن شيرين سوار ملول بود . طيطوس حكيم گفت : اى خداوند كار جنگ چنين است .
ملك داراب گفت : مبادا كه او را بكشند . طيطوس گفت : ازين انديشه بگذر كه ايشانرا نيز يكى در بند ماست ، نتوانند او را كشتن . چون فرود آمدند ، پهلوانان ايران جامهاى رزم بركندند ، و جامهاى بزم در پوشيدند و روى ببارگاه ملك داراب نهادند و هركسى بر جاى خود قرار گرفتند . ملك داراب گفت : ما را كسى مىبايد كه برود و از سپاه يمن خبرى بيارد . شبرنگ عيار خدمت كرد و بيرون آمد و رو بلشكرگاه يمن كرد و از سپاه يمن بگدشت و بر در بارگاه شاه سرور رسيد . جملهء امراى يمن آنجا بودند . شبرنگ صورت مبدل كرده بود ، در ميان ايشان قرار گرفت . شاه سرور بر تخت نشسته بود و طيفور وزير در پهلوى او بر مسند وزارت نشسته ؛ امراى دولت هر يكى بر جاى خود قرار گرفته . شاه سرور حكم فرمود تا بندى را درآرند . قبيل درآمد و شيرين سوار را سر و پا برهنه درآورد . شاه سرور فرمود كه قبيل را خلعت دادند و نوازش كردند . بعد از آن بفرمود تا شيرين سوار را بياساق برسانند . جلاد درآمد و خدمت كرد و دست شيرين سوار را بگرفت و هم در حضور شاه سرور بر سر پا نشاند .
شاه سرور گفت : يك بار ازو سؤال كنيد كه ملك داراب بملك يمن چرا آمده است و اين لشكر را چرا آورده است ؟ ازو سؤال كردند . شيرين سوار گفت كه ملك داراب پادشاه عادلست و بدين آمدن راضى نبوده است ، اما چون فرزندش بدين طرف آمده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 323
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٢٣