تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
بردند و حمله‌يى چند بر هم كردند ، سودى نداشت ، و بر هم ظفر نيافتند . قبيل با خود گفت بد حالتى بود كه من برين ايرانى ظفر نميتوانم يافت و در ميان امراى يمن ناموسم قايم نشد كه از وقت نيم‌روز تا اين دم با اين سوار كوشيدم و برو ظفر نيافتم ؛ اكنون شب شد ، باز گردم ، لشكريان چه گويند ؟ با شاه سرور چه گويم ؟ مگر حيله‌يى پيش گيرم ، باشد كه كارى پيش رود . پس سپر در پيش سينه درآورد و رو بشيرين سوار كرد و گفت : اى آزاده مرد ، مردانه مردى و بسيار حرب كردى و ناموس خود را قايم كردى . با من دو سخن بگوى . شيرين سوار گفت : وقتى ناموس من قايم بودى كه ترا از پاى درآورده بودمى . هنگام سخن گفتن نيست ، شب شد بگرد تا بگرديم ! قبيل گفت : مرا غرض آنست كه بدانم كه شما از ايران چرا برخاستيد و رو بملك يمن چرا كرديد ؟ شيرين سوار گفت : اين سخن به من و تو نميرسد ؟ اين سخن بملك داراب و شاه سرور تعلق دارد ما هر دو بندهء فرمانيم ، بگرد تا بگرديم ! راوى داستان روايت مىكند كه قبيل چون اين سخن بشنيد گفت : اى جوانمرد ! در حرب شتاب مكن ! فيروز شاه از آن ملك داراب كه بود كه او را درين ديار ديدم كه بسيار كارهاى نيكو كرد . اما عاقبت با آن جوان ديگر فرخ‌زاد نام بر بام قصر شاه سرور بدزدى آمده بودند و چند غلام شاه را هلاك كردند و ايشانرا بگرفتند و مدتى در زندان كردند و آخر الامر بزنگيان دادند كه بملك زنگبار بردند . اين مىگفت و پيش مىآمد و كمند از فتراك مىگشود و حلقه مىكرد . شيرين سوار گفت : تو در ميدان آمده‌اى كه تواريخ بگويى يا جنگ كنى ؟ بگرد تا بگرديم ! قبيل گفت اين كيست كه از عقب مىآيد ؟ شيرين سوار گفت : كه باشد ؟ هركه باشد گوباش ! بگرد تا بگرديم ! با وجود آنكه شيرين سوار مردى دانا بود ، اما از مكر آن حرام‌زاده غافل بود و ديگر آنكه گفته‌اند : اذا جاء القضا عمى البصر ، بيت :
قضا چون ز گردون فرو هشت پر * همه زيركان كور گشتند و كر
شيرين سوار از عقب نگاه كرد ، قبيل يمنى دست از زير سپر برآورد و كمندى از ابريشم