شاه سرور آمد و از مركب پياده شد و خدمت كرد و گفت : اين بنده اجازت مىطلبد كه در ميدان روم و جواب اين ايرانى بگويم . شاه سرور نگاه كرد ، قبيل يمنى را ديد كه از جملهء امراى بزرگ يمن بود و مردى كار كرده و كار ديده بود و سرد و گرم روزگار ديده ، و نامدار يمن بود ، و نامش در دفتر بزرگان يمن بود . شاه سرور گفت : اين كار بدست تو برمىآيد كه در ميدان روى و جواب اين ايرانى بگويى .
قبيل خدمت كرد و سواره شد و عزم ميدان كرد . چون بميان ميدان رسيد يك نعره بر شيرين سوار زد كه اى ايرانى بىسروپا ! تو كيستى كه در برابر پادشاه يمن و طايف و عدن بىادبى كنى و چندين جوانان مبارز را در حضور شاه يمن هلاك گردانى ؟ شيرين سوار گفت : اى نادان تو در ميدان آمدى كه غم كشتگان خورى و يا حرب كنى ؟ ترا غم كار خود مىبايد خورد كه در بلاى عظيم افتادهاى . قبيل يمنى بخنديد و گفت : اى بيچاره تو گمان مىبرى كه من نيز همچون آن سواران ديگر باشم ! مرا بديشان نسبت ميكنى ؟ تو مرا نمىشناسى . من از جملهء پهلوانان پاىتخت شاه سرورم . مرا نام قبيل يمنى است ، برادر قابلم ، صاحب طوق و علم .
شيرين سوار گفت : هركس كه هستى بدان آمدهاى كه مال و ملك خود را عرضه دهى يا آمدهاى كه حرب كنى ؟ قبيل گفت : اى نادان ! پدرم آنكس است كه شاه سرور را بزرگ كرده است و امروز در حضرت شاه سرور از من بهتر كسى نيست ، اگر با من بيايى ترا پيش شاه سرور برم و مال و نعمت به جهت تو بستانم . شيرين سوار گفت :
از دولت ملك داراب مرا هيچ چيز كم نيست ، در روز جنگ پدر و مادر به كار نمىآيد . بگرد تا بگرديم ! قبيل گفت : من از بهر تو مىگويم . چون قبول نمىكنى اين يك ضرب نيزه از دستم بستان ! آنگه سنان نيزه بر سينهاش راست كرد . شيرين سوار نيزه در نيزهء قبيل انداخت ، چون حملهيى چند در ميان آن دو مبارز خطا شد . شيرين سوار با خود گفت كه حاضر باش كه اين سوار به ديگران نمىماند ! اختيار خود نگاه دار ! پس باهم بجنگ مشغول شدند . چون به نيزه كارى ميسر نشد ، دست بگرز گران
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٢١