راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون آن گرد عظيم برآمد ، زمانى شد ، آن گرد از هم جدا شد ، چهل علم نشانهء چهل هزار مرد برآمد ، جمله از سر تا پا غرق آهن و پولاد ، و در ميان آن لشكر چترى شاهى مىآوردند و در زير چتر زنده پيلى سپيد ، و بر پشت پيل تختى عظيم زده ، و بر سر تخت پادشاهى عادل ، با هيبت تمام نشسته و بر طرف دست راستش علمى از شصت من زر سرخ ، ميان مجوّف ، علم اژدها پيكر ساخته ، كه چوى باد در شقهء علم پيچيدى آن علم را در حركت آوردى ، و يك شعلهء آتش از دهان آن اژدها بيرون آمدى ، و هيبتى در دل مردم ظاهر شدى .
و در ركابش پنج هزار پياده دامن در بند كمر زده ، روان شده ، دو وزير خردمند عاقل و دانا و زيرك از يمين و يسار او روان گشته ، و در پيش او چند مركب بهراى زركشان كرده ، به آيين شاهان مىآمد . شاه سرور گفت : اين چه كس است ؟ هلال عيار گفت : اى خداوند ، اين ملك داراب بن ملك بهمنست . شاه سرور گفت اين ملك - داراب پادشاه به استقلالست ! و از عقب او گردى برآمد و از دل گرد بيست علم نشانهء بيست هزار مرد پيدا شد و در ميان مردى بلند بالاى با هيبت و صلابت و عظيم نهاد بر مركبى بغايت بلند برنشسته ، و در ركابش چند هزار پياده مىآمدند . ملك سرور گفت : اين كيست ؟ هلال گفت : اين پهلوان پايتخت ايران زمين است كه بر بالا دست جملهء پهلوانان و اميران مىنشيند . نتيجهء رستم زالست ، پهلوان پيل زور بن پيلتن نام دارد .
از آن طرف ملك داراب گفت : آن جمعى كه بر آن بلندى ايستادهاند چه كسانند ؟ .
شبرنگ عيار گفت : اى خداوند ، شاه سرور يمنى است با فرزندان و اميران خود ايستادهاند .
ملك داراب گفت : حاليا امروز بىوقتست ، حرب نتوان كرد . بازگرديد كه جنگ فردا كنيم . شاه سرور بازگرديد و سخت از لشكر ايران بترسيد . با خود گفت : عظيم خطايى بود كه من كردم و اين بلا بر خود آوردم و سخن طيفور را شنيدم و الياس بازرگان را در بند كردم ، اما اكنون هيچ چاره نيست به غير از حرب كردن . پس
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣١٧