تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
گفت از لشكر ايران چه خبر داريد ؟ جاسوسان درآمدند و خدمت كردند و گفتند : اى خداوند ، سپاه ايران على الصباح خواهند رسيد ، دويست و پنجاه هزار سوار در پاى كوه اصفر فرود خواهند آمدن . شاه سرور گفت : شاه داراب با لشكر عظيم آمد ، ما را نيز كار راستى مىبايد كردن . اين بگفت و نقيبانرا طلب كرد و گفت كه لشكر جمع كنيد و مرتب و آماده باشيد و سپاه را خبردار كنيد و امشب طلايه از سپاه بدر كنيد و حاضر باشيد كه دشمن رسيد . اين بگفت و از ديوان در حرم رفت . سپاه واقف شدند ، غوغا در لشكر افتاد و هريكى سخنى ميگفتند و رايى ميزدند ، تا شب ظلمانى درآمد و عالم تاريك شد . طلايه از سپاه يمن بيرون رفت ، چون پادشاه زنگبار در عالم پادشاه شد و لشكر مشرق رو بگريز نهاد و ناپيدا شد ، بيت :
شباهنگ چون برزد از كوه دود * بر آهنگ شب مرغ دستان نمود بر آويخت هندوى شب از كمر * بهاروتى شه جرسهاى زر طلايه برون شد بره داشتن * پيامى بنوبت نگه داشتن
آن شب تيرهء ديجور را بسر بردند و صبح دم روى نمود و علم زرين آفتاب را بر دوش ايام نهادند . خورشيد بخنجر شعاع پهلوى شب تار را بدريد و علم شاه زنگ سرنگون شد ، بيت :
چو خورشيد برزد سر از برج هور * جهان گشت روشن بسان بلور
شاه سرور با جملهء امراى دولت و اعيان مملكت سوار شدند و در پاى كوه پشته‌يى بلند بود ، شاه سرور با جملهء امراى حضرت و وزراء دولت و ندماى مملكت و فرزندان رفتند و نظر در آن بيابان افگندند ، كه ناگاه از روى بيابان گردى عظيم پيدا شد . جهان روشن تاريك گرديد ، جملگى لشكر يمن آن گرد را مشاهده ميكردند و به يكديگر مىنمودند و دل در بدن گردان آب ميشد . چون گرد نزديك شد از دل گرد آواز كوس حربى و غريدن كرناى و سپيد مهره مىآمد . در پاى علم سرخ دو جوان بلند بالا و خوش منظر مىآمدند ، يكى قباى زربفت در بر كرده كه جملهء
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 315 | مولانا محمد بن احمد بيغمى