تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
آن صحرا از شعاع او برافروخته بود و ديگرى كلاه مرصع بر سر كه از عكس آن عالم منور شده بود . چون در رسيدند بپاى كوه صف برآراستند ، شاه سرور گفت : اين كيست و چه نام دارد ؟ هلال عيار گفت : اى خداوند ، اين دو جوان دو برادرند يكى را نام بهمن زرين‌قبا ميگويند و يكى ديگر را بهمن زرين‌كلاه ميگويند هر دو برادرند و از بزرگان ايرانند و اختيار پاىتخت ملك داراب‌اند . در عقب ايشان باز گرد برآمد ، از دل گرد سى علم نشانهء سى هزار مرد پيدا شدند و كوس حربى ميكوفتند و پيش علمها علمى سبز رنگ ميآمد و در پاى آن علم دو جوان ماه‌روى مىآمدند . هلال گفت كه اينان دو برادرند و از بزرگان ايرانند و هر دو شاه‌زاده‌اند ، يكى را خورشيد شاه نامست و ديگرى را جمشيد شاه ، ايشان نيز صفها برآراستند و بايستادند . و در عقب ايشان گرد برآمد و ده علم ظاهر شد نشانهء ده هزار مرد . ايشان نيز هر دو برادر بودند ، يكى را قهار و ديگرى را قهرمه نام بود . ايشان نيز صف بركشيدند و از عقب ايشان پنج علم نشانهء پنج هزار مرد ، دو برادر در پاى علم يكى شه مرد ايرانى و يكى ديگر را شيرافگن ايرانى ، ايشان نيز چون رسيدند صف بركشيدند و از عقب ايشان جهانشاه و ايرانشاه با پنج هزار مرد رسيدند ، صف بركشيدند و ديگر شه مرد طالقانى و در عقب او شيرين سوار ايرانى و از عقب او رستم اردستانى ، بعد از او فرخ همدانى و اردشير ايرانى ؛ و از عقب ايشان گردى عظيم برآمد و از دل گرد صد علم پيدا شد ، دو برادر در پاى علم مىآمدند يكى را نام قارن جهانسوز بود و ديگرى را نام قارن جهانگير بود و از عقب ايشان سيامك سيه قبا . هلال عيار گفت : اينست كه شاه‌زاده هزبر را بخم كمند در ميدان بگرفت . و از عقب او گرد برآمد ، جوان بلند بالاى قوى هيكل پيدا شد . گفت : اين را تور ايرانى گويند و از عقب او گردى برآمد جوانى عظيم نهادى پيدا شد . گفت اين را بهرام آذربيجانى گويند ، و از عقب جهان سر بسر گرد بگرفت و زمين و زمان در حركت درآمد . شاه سرور گفت : اين عجب گرديست !
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 316 | مولانا محمد بن احمد بيغمى