شد مىبايد كوشيد تا جواب دشمن بگوييم و عالم بر دشمنان تنگ گردانيم ، بيت :
چو شاه يمن گشت واقف ز حال * بلشكر ببخشيد آن روز مال
كه مردانه باشيد در كارزار * برآريد از دشمنانم دمار
ز ايرانيان هركه آرد سرى * همان لحظه بخشم ورا كشورى « 1 »
پس مال بسيار بر لشكر قسمت كرد و جمله را دلدارى كرد ، پس هلال عيار را طلب كرد و گفت : ما را از سپاه ايران خبرى بياور . هلال خدمت كرد و بيرون آمد و عزم لشكر ايران كرد . چون دو منزل راه برفت بلشكرگاه ايران رسيد و شب رنگ عيار پيشتر آمده بود و هرچه شنيده بود و ديده بود با ملك داراب گفته بود و ملك داراب بشتاب هرچه تمامتر مىآمد . چون هلال عيار چنان ديد و در لشكر درآمد و سپاه ايرانرا تفحص كرد ، هم در روز باز گرديد و رو بلشكرگاه يمن نهاد و در حال ببارگاه شاه سرور آمد و بار طلب كرد و در بارگاه درآمد و خدمت كرد . و شاه سرور گفت : اى عيار كجا بودى و از دشمن چه خبر دارى ؟ هلال عيار گفت : اى خداوند ، رفته بودم بلشكر ايرانيان بدانك به سه منزلى لشكر ما رسيدهاند و بدان كه اكنون به دو منزلى ما رسيده باشند . شاه سرور گفت : در ميان لشكر ايشان رفتى ؟ گفت : رفتم و تفحص كردم و به قياس دويست و پنجاه هزار آدمى باشند و ليكن همه مردان آراستهاند و صاحب سلاح و جوشن ، و صد هزار از آنند كه از سر تا ناخن پاى در سلاح غرقهاند ، و كمر خصومت ما در ميان بستهاند . اكنون نزديك شدهاند ، حاضر باشيد ! شاه سرور گفت : منادى در سپاه بزنيد كه حاضر باشيد كه سپاه دشمن نزديك شدهاند ، شما نيز كار راستى حرب كنيد كه درين دو سه روز جنگ خواهد بود . چون سپاه يمن اين منادى شنيدند به كار راستى حرب مشغول شدند و مركبان را نعلبندى كردند و جوشنها صيقل ميزدند و كمانها بزه كردند و اسبانرا يراغ « 2 » كردند . يك شبانه روز بدين مهمات مشغول بودند . روز ديگر شاه سرور بر سر تخت برآمد . امرا جمله جمع شدند ، ملك سرور
هامش
( 1 ) - گويا شعر از گزارندهء اخبار يا منظومهء مفقود دارابنامه باشد .
( 2 ) - ظ : يراق .