كردم . اكنون خود قدم در ملك تو نهادهام و از طايف و مكه گدشتم و هيچ آزارى به كسى نرسانيدم ، از آن سبب كه مرا كار با تست ، رعيت در ميان چه كار دارند ؟ اكنون آمدهام و سر جنگ با تو دارم ، يا ملكت را بگيرم يا لشكر خود را تلف سازم ، بيت :
ستيزه بجايى رساند سخن * كه ويران كند خاندان كهن
اكنون جاى جنگ تعيين كن كه رسيدم ؛ و السلام .
شاه سرور چون اين سخن بشنيد بهم برآمد . بغايت و متفكر و متردد خاطر شد و سرخ و زرد برآمد . هنوز شاه سرور بجواب مشغول نشده بود كه پسرش شاه شجاع ، [ كه ] از جملهء فرزندان و اميران مملكت او بهادرتر بود ، و صاحب شمشيرتر بود ، چون اين سخن بشنيد ، بانگ بر شبرنگ زد كه هى ! تو چه كسى يا داراب كه باشد در عالم كه چنين خبرى بجانب شاه يمن تواند فرستاد ؟ سه برادرم در كار ايرانيان رفته است ، اگر داراب نمىآمد ما خود به ملك او مىآمديم . اگر پدرم نيز نمىآمد من لشكر عظيم كشيده خواستم آمد و كارى با ايرانيان مىكردم كه در عالم از آن باز ميگفتند ، اما دولت پدرم بقوتتر بود كه بىآنكه ما را زحمت بايد كشيد بپاى خود آمديد و ديگر جاى جنگ ميخواهيد ؟ اينك ما فرود آمدهايم و جايگاه از براى شما گداشتهايم ، زودتر بياييد كه يكى را از شما زنده نخواهند گداشتن ! هم اكنون بازگرد و داراب را جواب ببر . شب رنگ خدمت كرد و باز گرديد و با خود گفت كه شاه يمن خوش لشكرى دارد و آراسته و غلبهتر از لشكر ما ، و لشكر ما از بريه بيرون آمدهاند و زحمت راه كشيده ، ندانم كه سرانجام بچه خواهد انجاميد . چون شب رنگ از آنجا روانه شد تا كى رسد ،
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شب رنگ از بارگاه بيرون رفت ، شاه سرور رو بطيفور و شاه سليم كرد و گفت : مرا گمان نبود كه شاه داراب از ايران بدين طريق بر سر ما بيايد ، حاليا چون اين قصه واقع