تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
روى با هيبت هرچه تمامتر در برابر ايستاده . چون شب رنگ را بر عظمت و هيبت شاه سرور چشم افتاد با خود گفت محكم متكبر و جبار صفت پادشاهيست اين ملك سرور ! پس در حال روى خدمت بر زمين نهاد و دعا و ثنا چنانك مناسب مجلس بود ادا كرد ، چنانك جملهء امراى يمن به روى آفرين كردند و فصاحت و بلاغت او را بپسنديدند . راوى داستان گويد كه شاه سرور از زير چشم نگاه كرد ، عيارى را ديد كه در چستى و چالاكى و چابكى مثل خود نداشت . ازين ميانه بالايى ، قبايى از اطلس سياه در بر كرده و كلاه اطلس بر سر نهاده ، و كمرى ابريشمين گرد كمر درآورده ، و دو خنجر از يمين و يسار در آويخته ، و زنگولهاى زرين پنج عدد بر ميان آويخته . ملك سرور گفت : بپرسيد چه كس است و از كجا مىآيد و بچه كار و مهم آمده است ؟ سؤال كردند . شبرنگ عيار دگر باره خدمت كرد و گفت : اين بنده نوبتى ديگر بشرف بساط بوسى مشرف شده است ، در ملك تعز نامهء ملك داراب آورده . شاه سرور گفت : نامه‌اش بستانيد . شبرنگ گفت : اين نوبت پيغام زبانى آورده‌ام ، اگر اشارت باشد بعز عرض برسانم . شاه سرور گفت : بگوى . شبرنگ ديگر باره وظايف خدمت بتقديم رسانيد . بعد از آن گفت : شاه داراب ميفرمايد كه : يك نوبت نامه فرستادم كه با من يار شوى ، كه لشكر بفرستيم تا بزنگبار روند و فرزندم فيروز شاه را با فرخ‌زاد از بند آن زنگيان خلاص گردانند . قبول نكردى و در جواب گفتى كه اگرت پسر مىبايد اينك بزنگبار در بندست ، رو فرزند و درا خلاص گردان ، و اگر سر جنگ دارى ايستاده‌ام ! اكنون لشكرى به شهر تو فرستادم ، تا كار راستى ايشان كنى و ايشانرا بزنگبار فرستى ، چون خبر يافتى پيش باز لشكرم فرستادى تا با لشكرم حرب كردند و بسيارى از لشكرم بقتل آوردند و خشكرم را بر كوه اسود جهانيدند و قصد كشتن كردند تا حق تعالى توفيق نصرت ارزانى داشت . پسر تو را گرفته بپاىتخت من آوردند من او را به ايران فرستادم و تعظيم