كه ما چندان سپاه جمع كنيم كه يكى از لشكر ايران زنده بدر نتوانند رفت . سيصد هزار مرد اكنون جمع شدهاند و پشت بر كوه احمر كردهاند و آب و علف را جمله در تصرف خود درآوردهاند و در برابر اين كوه احمر كوهى ديگر كه او را جبل اصفر ميگويند از بهر سپاه ما گداشتهاند و حرب آنجا خواهد بود . ملك داراب گفت : ازينجا تا ايشان چه مقدار راه باشد ؟ گفت : هجده منزل راهست . پيل زور گفت : ما را مصلحت آنست كه ملك سرور را از آمدن خود خبردار گردانيم تا او را معلوم شود . طيطوس حكيم گفت كه ايشانرا جاسوسان هستند ، هم اكنون بروند و ايشانرا خبر كنند و اگر از براى تعظيم ميگويى نامه فرستادن حاجت نيست ، اما قاصدى بفرستيم و زبانى پيغامى چند بگوييم و خود نيز در عقب قاصد روانه شويم . ملك داراب گفت كه چنين كنيد . پس شبرنگ عيار را نامزد كردند و سخنى چند ملك داراب با شبرنگ عيار بگفت زبانى ، كه آنجا بگويد و خلعت خاص او را پوشانيدند و او را روانه كردند .
راوى اين داستان و مورخ اين تاريخ چنين روايت مىكند كه چون شب رنگ عيار برفت ، ملك داراب نيز بفرمود تا كوس رحيل فرو كوفتند و رو در بيابان نهادند .
ملك داراب را گفتند كه درين راه كه ما ميرويم بر دست چپ ملك طايف است ، چگونه ميكنيم ؟ ملك داراب گفت : اكنون ما بملك طايف گرفتن نيامدهايم ، ما را در مملكت ايران همچون طايف هزار مملكت آبادانترست . آمدن ما درين ديار غرض فيروز شاهست ، باشد كه حق تعالى روى چون ماه او را روزى ما گرداند . اين بگفت و حكم كرد كه هيچكس از لشكر ما به طرف طايف نروند اگر ما سرور يمنى را بشكنيم مجموع مملكت طايف و عدن و يمن از آن ما خواهد بود و اگرنه چه سود كند خرابى مملكت بندگان خداى تعالى ؟ بهر جا كه آبادانى بود چنان ميگدشتند كه هيچ آزار به كسى نمىرسيد و اگر احتياجى بودى بزر ميخريدند . چون آوازهء عدل ملك داراب در ملك يمن در افتاد و مردمان آگاه شدند از راه دور مىآمدند و نعمت ميآوردند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣١٠