تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
پيدا شد . خورشيد شاه با جملهء امراى ايران پيش رفتند و بهر كس كه از امرا مىرسيدند يكديگر را در كنار مىگرفتند تا رسيدند نزديك ركاب همايون پادشاهى . جمله از پشت اسپان پياده شدند و سرها بر زمين نهادند و زمين بوسه دادند و شرايط خدمت بتقديم رسانيدند و ركاب همايون بوسه مىدادند و ملك داراب خورشيد شاه را با بهمن زرين‌قبا بنواخت و ديگر امرا را مجموع دل خوشيها داد و همه را دلدارى كرد . پس خورشيد شاه آنچه از غنايم لشكر يمن آورده بود جمله را بعرض رسانيد . ملك داراب جمله را باز به ايشان ارزانى داشت . پس از آنجا روانه شدند تا به منزل رسيدند ، فراشان چابك دست خيمه و بارگاه شاهى بزدند . ملك داراب فرود آمد و امراى ايران هريك بخيمهاى خود رفتند كه شبهنگام بود و آن شب را بسر بردند . روز ديگر كه آفتاب جهانتاب از طرف مشرق طلوع كرد و جهانرا بنور خود منور و مزين گردانيد ، مجموع امراى دولت بر در ايوان ملك داراب جمع شدند . ملك داراب بر تخت مرصع زرنگار برآمد و كرسيهاى زرين و سيمين بنهادند و هركسى از امراى ايران بر جاى خود قرار گرفتند . بعد از ساعتى باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند . امراى ايران طعامها بخوردند . چون‌كه طعام بخوردند ملك داراب رو به امراى ايران كرد و گفت : اى بزرگان ، ما را وقت عشرت كردن نيست ، از لشكر دشمن چه خبر داريد ؟ خورشيد شاه آنچه تا غايت رفته بود در حضرت شاه تقرير كرد تا حدى كه گفت شبرنگ عيار در آن لشكر رفته بود ، ما را گفت كه شاه سرور مىآيد . ملك داراب بفرمود تا شب رنگ عيار را درآوردند . شب رنگ عيار درآمد و شرايط خدمت بجاى آورد و زمين بوس كرد . شاه او را نوازش فرمود بعد از آن پرسيد كه لشكر شاه سرور بكجاست و چه مقدار لشكر با خود دارد ؟ شب رنگ عيار گفت : اى خداوندا ، چون شاه سرور يمنى از گرفتارى شاه هزبر واقف شد عزم اين ديار ما كرد . طيفور وزير نگداشت ، كه وزير مملكت اوست ، گفت بگدار تا ايرانيان درين مملك درآيند كه ما را ملك يمن بهترست