10 عزيمت ملك داراب بسوى يمن و جنگ با سرور يمنى
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه ملك داراب با لشكر دويست هزار مرد عزم مكه كردند و شب و روز در بريهء عرب راه قطع ميكردند تا از بيابان بيرون آمدند و بنزديك مكهء مبارك رسيدند . حكم شد كه هيچ آفريده در مكه نروند و آسيبى بدان بقعهء شريفه نرسانند و از راه طايف روانه شوند « 1 » . لشكر چنين كردند . شاه قيدار را خبر شد كه ملك داراب آمد و از راه بالا بگدشت و بجانب طايف رفت .
قيدار گفت كه شنوده بودم كه ملك داراب پادشاهى بغايت عادلست ، راست بوده است . اين همه لشكر كه ازينجا گدشتند هيچ آفريده را با ما كارى نبود ؛ ما را نيز با او هيچ دشمنى نيست . چون ملك داراب از آن بقعهء مبارك بگدشت و نزديك ديار طايف رسيد ، امراى ايرانرا جمع كرد و گفت : اين ديار يمنست و ملك ياغيست و شاه سرور با ما مخالفت مىورزد . در ميان ما حربست اما ما را با رعيت كارى نيست ، بايد كه در لشكر جار اندازيد و حكم كنيد تا رعيت يمن را كسى زحمتى ندهد و در ولايت يمن كسى خرابى نكند و يك من جو و كاه به زور نستانند و هرچه لشكرى را احتياج باشد بزر بخرند تا رعيت از ما به زحمت نباشند ، تا نام
هامش
( 1 ) - در اصل : شدند