ما در ديار يمن بظالمى برنيايد ، كه پادشان را هيچ طاعتى وراى عدل نيست ، كه رستگارى دنيا و آخرت در عدلست و عاقل كسى را توان گفت كه در رضاى خداى تعالى كوشد كه عاقبت در خاك مىبايد شد و همه را آن راه دراز در پيش است و در آخرت كسى را نيك خواهد بود كه عمل صالح دارد و پادشاهى و جهاندارى تا لب گور بيش نيست ، چون در خاك رفتند ميان پادشاه و درويش فرقى ظاهر نيست مگر به عمل صالح ، شعر :
من و تو ز خاكيم و خاك از زمى * همان به كه خاكى بود آدمى
همه سرورى تا بخاكست و بس * كسى نيست در خاك بهتر ز كس
پس ملك داراب امراى دولت خود را اين نصايح بفرمود و از آخرت و روز حساب چيزى چند بگفت . طيطوس وزير و روشن راى وزير با جملهء امرا و ندما و اركان دولت و اعيان حضرت بر پاى برخاستند و دعا و ثناى ملك داراب بجاى آوردند .
پس ملك داراب مجموع بزرگان لشكر را خلعت و نعمت بخشيد و دلدارى كرد .
پس از جاسوسان پرسيد كه ازينجا تا لشكر امراى ايران چه مقدار راه مانده است ؟
گفتند پنج منزل زيادت نيست . ملك داراب گفت : پيش روى چند نفر بفرستيد كه تا امراى ايران را خبر كنند كه لشكر ما نيز رسيد . در حال مرد بيرون رفت و سپاه ايران در عقب روانه شدند و پيش روان لشكر رسيدند و خورشيد شاه را از رسيدن ركاب همايون خبر كردند . خورشيد شاه و امراى ايران جمله شاد شدند و بفرمودند كه كوس بشارت فرو كوفتند . روز ديگر عزم استقبال كردند . خورشيد شاه بفرمود كه هرچه از لشكر يمن گرفته بودند جمله را جمع گردانيدند . خورشيد شاه و بهمن زرين قبا و قارن جهانسوز و طهماس و شيرافگن و شه مرد و قهار و قهرمه و فرخان با جملهء امراى لشكر ايران پيش باز رفتند و غنايم اهل يمن را از نقد و جنس و چهارپايان و گنج روى زمين بر پشت آن چهارپايان نهادند و با خود ببردند . چون پارهيى راه رفتند گرد سپاه ملك داراب برآمد و جهان تاريكى گرفت ، لشكرى چون درياى پولاد