و بر گوشهء تخت ملك داراب نهاد . شاه داراب مهر از سر نامه برداشت و بدست طيطوس حكيم داد . طيطوس مطالعه كرد نوشته بود :
اول نامه ، بيت :
سر نامه نام جهاندار پاك * بر آرندهء رستنيها ز خاك
بلندى ده آسمان بلند * گشايندهء ديدهء هوشمند
جهان آفرين و ز جهان بىنياز * بهنگام بيچارگى چاره ساز
نيام زمين را بشمشير آب * برافروخت چون چشمهء آفتاب
دوم نامه بر انبياى مرسل عليهم السلام ، سيوم نامه بجناب سلطان اعظم ، مالك رقاب الامم ، مولى ملوك عرب و العجم ، المنصور على الاعداء ، المؤيد من السماء ابو الفتح ملك داراب بن ملك بهمن بن اسفنديار خلد اللّه سلطنته . بعد ما اعلام راى روشن سلطنت پناهى ميرود كه چون از جناب حضرت سلطانى اتفاق مفارقت افتاد متوجه ديار يمن شديم ، آنچه وظيفهء خدمتكارى بود و جان سپارى ، بجاى آورديم .
بعد از آن هر احوالى كه از زمان مفارقت تا [ آن ] غايت واقع شده بود مفصل در آن مكتوب ذكر كرده بودند . بعد از آن از سيامك سيه قبا بسيار آزادى كرده ، كه در وظايف جانسپارى هيچ تقصيرى نكرده و در مبارزت و ميداندارى و شجاعت داد مردى بداد تا حدى كه در ميان ميدان شاه هزبر را بخم كمند اسير كرد و آن لشكر را منهزم گردانيد و ديگر امرا نيز تقصير نكردند و هر يكى على حده بهادريها كردند . چون لشكر منهزم شد ما در عقب آن لشكر نرفتيم به جهت آن كه استماع افتاد كه شاه سرور بنفس خود آمده است با غلبهء هرچه تمامتر به مقدار سيصد هزار مرد ، چون احوال چنين بود واجب شد بعز عرض رسانيدن تا اشارت پادشاهى چون نافد مىشود و شاهزادهء يمن شاه هزبر را بسته به خدمت « 1 » فرستاديم تا حكم شاه بر چه وجه خواهد بودن ، شاه حاكمست !
هامش
( 1 ) - در اصل : به خدمت بسته به خدمت