بدان مقام رسيدند ، پشت بر كوه احمر كردند و فرود آمدند . هلال عيار گفت كه ما را خبرى بجانب شاه سرور مىبايد فرستاد و از جميع حالات او را اعلام كردن ، از شكستگى لشكر و گرفتار شدن هزبر ، تا شاه چه مصلحت بيند . شاه غضنفر فرمود تا مكتوبى نوشتند و مجموع احوالها در آنجا ذكر كردند و بسوى شهر تعزّ روانه گردانيدند .
اما از آن جانب مؤلف اخبار و مقرّر اين كتاب و مورخ اين تاريخ چنين روايت مىكند كه چون خورشيد شاه را اين فتح ميسر شد و بر جاى يمنيان قرار گرفت ، امراى ايرانرا مجموع طلب كرد و گفت : اى عزيزان ! اكنون مصلحت چگونه مىبينيد ؟ اول شاهزادهء يمن را گرفتهايم و مال و اسباب ايشانرا بردهايم ، و عداوت در ميان ما مستحكم شد ، پيشتر ميرويم در عقب ايشان يا هم اينجا صبر ميكنيم ؟
شب رنگ عيار خدمت كرد و گفت : اى خداوند ! جاسوسان ما رفتهاند تا بنگرند كه آن لشكر شكسته بكجا رفتهاند . ما توقف كنيم همينجا تا رسيدن ايشان . چون احوال ايشان ما را محقق شود بعد از آن تدبير كنيم . جمله گفتند نيكو گفتى . سخن او را اختيار كردند و در همان موضع بنشستند و بعيش و نشاط مشغول گشتند . برين سخن چند روز بگدشت . جاسوسان ايران بيامدند و خورشيد شاه را خبر كردند كه يمنيان كه از پيش شما گريزان شدند در راه بشاه غضنفر رسيدند كه برادر بزرگتر ايشانست ، با بيست هزار مردمى آمدند و در راه باز خوردند و احوال با او بگفتند . شاه غضنفر غضب كرد ، ميخواست كه تا باز گردد هلال عيار نگداشت ، دو كوه عظيم درين ديارست ، يكى را جبل احمر نام است و ديگر را جبل الاصفر ، ايشان پشت بر جبل احمر كردهاند و نامه بر جانب شاه سرور فرستادند و احوال خود را عرض كردند ، و آوازه بود كه شاه سرور بنفس خود مىآيد . احوال اينست كه به خدمت عرض كردم .
راوى اين داستان روايت كند كه چون شب رنگ اين حكايت كرد ، خورشيد شاه گفت : چون چنين است ما را طاقت آنك با شاه سرور حرب كنيم نيست ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 300
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٠٠