كه شنيدهام كه شاه سرور سيصد هزار مرد دارد و ما را همگى لشكر نود هزار مرد بود ، ازين جمله بسيارى بقتل آمدند . بهمن زرينقبا گفت كه مصلحت در آنست كه ما اين شاهزادهء يمن را كه گرفتهايم بسته ، با سيامك سيه قبا كه اين فتح او كرده است ، بجانب ملك داراب روانه كنيم و او را از صورت حال خبردار كنيم تا راى ملك داراب چه مصلحت مىانديشد . جمله برين قرار دادند . پس در حال سيامك را با پنج هزار مرد و شاه هزبر را بسته با او روانه گردانيدند . چون سيامك رو بملك مكه كرد خورشيد شاه گفت : اى سيامك وصيت ملك داراب گوش دار و مكيان را زحمت مرسان . سيامك خدمت كرد و گفت : چنين كنم . پس عزم راه كرد و از خورشيد شاه جدا شد و رو در بيابان نهاد و شب و روز راه ميكرد تا به مكه رسيد و در مكه نرفت . اما از آن ولايت كار راستى تمام بكرد و روى در بريه نهاد .
شاه قيدار را خبر كردند كه ايرانيان لشكر يمن را شكستهاند و شاه هزبر را گرفتهاند و بسته با سيامك سيه قبا بجانب بابل مىبرند . قيدار گفت كه ايرانيان را بسيار لشكرى ازينجا گدشتهاند و هيچ زحمتى بما نرسانيدهاند و ما حريف دست ايشان نيستيم .
اما راوى داستان گويد كه سيامك از مكه بگدشت و رو در بريهء عرب نهاد و شب و روز راه قطع مىكرد و ملك داراب در بابل در پيش فريحان بابلى بود و كار راستى تمام كرده بود و عزم مكه داشت و منتظر خبرى بود كه از طرف خورشيد شاه كى برسد تا عزم مكه كند كه ناگاه خبر رسانيدند كه سيامك سيه قبا با پنج هزار مرد رسيد . ملك داراب ازين خبر واقف شد ، فرمود كه بعضى از امراى ايران استقبال كنند و سيامك را به اعزاز هرچه تمامتر فرود آورند . امرا همچنين كردند و شاه هزبر را باز داشتند و سيامك هم از گرد راه بر در بارگاه ملك داراب آمد و حاجبان در اندرون بارگاه درآمدند و شاه را خبر كردند . شاه فرمود تا سيامك را درآوردند . سيامك شرايط تعظيم بجاى آورد و روى خدمت بر زمين نهاد و دعا و ثنا بر جان ملك داراب كرد و مكتوب خورشيد شاه و امراى ايران را بوسه داد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٠١