تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
عين الحيات را خبر كنيد كه ما خواهيم رفت و لشكرى پيش او مىبايد فرستاد تا در شهر را ببندند و حاضر باشند و ولايت از سر راه برخيزند . پس يكى را از امراى يمن كه او را شهاب يمنى ميگفتند با ده هزار مرد به شهر تعز فرستادند . ازين طرف شاه سرور رو بجبل احمر نهاد و با آن لشكر بپيوست و در دشت و كوه و صحرا خيمه و بارگاه زدند و جهان در جهان لشكر جمع شدند تا سيصد هزار مرد يمنى و عدنى و طايفى گرد آمدند و جاسوسان را در اطراف فرستادند تا از دشمن خبر بيارند و خود به كار راستى جنگ مشغول شدند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شهاب يمنى با جمعى رو بيمن نهادند به شهر تعزّ رسيدند و عين الحيات را از آمدن شهاب اعلام كردند . عين الحيات نگران [ بود ] و چشم در راه داشت كه خواجه عنبر درآمد و خدمت كرد و گفت : اى خداوند ! خبر چنين است كه برادرت را شاه هزبر ، بسته به خدمت ملك داراب برده‌اند و لشكر پدرت شكسته شده‌اند . اينك برادرانت شاه اسد و شاه غضنفر پشت بر كوه احمر كرده‌اند و ملك سرور نيز بنفس خود توجه نموده و شهاب يمنى را با ده هزار مرد به شهر تعز فرستاده است تا شهر را نگاه دارند . عين الحيات چون ازين قصها واقف شد با خود گفت كه عالم پر فتنه و آشوب شده است ، همه سبب منم . خداوندا روزى باشد كه من روى آن جوان غريب را ببينم ؟ شريفه گفت : عجب حاليست ! جهان پر شد از غوغا و لشكر و جوانان در ميان هلاك ميشوند تا عاقبت كار بچه خواهد انجاميد ! اما راويان اخبار و مهندسان اسرار چنين روايت ميكنند كه شاه سرور يمنى در پاى كوه احمر فرود آمد . شب رنگ عيار درين لشكر بود ، عرض و طول سپاه را بديد و تفحص تمام بكرد و باز گرديد تا خبر كند . چون بلشكرگاه رسيد بر در ايوان آمد . خورشيد شاه را اعلام كردند از آمدن شب رنگ عيار . چون درآمد خدمت كرد و آنچه ديده بود و شنيده ، جمله را با خورشيد شاه بگفت ، بعد از آن گفت : اى