پهلوان لشكر شاه سرور را قياس كردم سيصد هزار مردند و هنوز ديگر جمع ميشوند .
درين سخن بودند كه خبر رسانيدند كه سياوش نقاش از نزد ملك داراب اين دم رسيد و بار ميطلبد . خورشيد شاه گفت : درآريد . سياوش نقاش درآمد و خدمت كرد .
خورشيد شاه با جملهء امراى ايران بر پاى خاستند و سياوش را گرم پرسيدند و شاديها كردند و پرسيدند كه از ملك داراب چه خبر دارى ؟ سياوش گفت ملك داراب به صحت و سلامتست و شما را سلام مىرساند و بسيار مىپرسد . امراى ايران جمله برخاستند و خدمت كردند و سرها بر زمين نهادند و شرايط تعظيم بجاى آوردند .
پس سياوش گفت : ملك داراب حكم چنين فرموده است كه تا آمدن ملك داراب شما از جاى خود حركت مكنيد كه متعقب سياوش رسيديم و هر مردانگى كه شما كردهايد تا غايت استماع افتاده است هر يكى را على حده عذرها خواسته شود .
خورشيد شاه گفت كه ملك داراب كى خواهد رسيد ؟ سياوش گفت : عن قريب ميرسد .
راوى اين داستان روايت كند كه خورشيد شاه و امراى ايران هركسى سياوش را خلعتها و نعمتها دادند و به كار راستى مشغول شدند و آنچه از اهل يمن گرفته بودند جمله را جمع كردند و منتظر ركاب ملك داراب بودند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٠٥